گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: وریافت۲۶ بیت
هر دل که در حظیرهٔ حضرت حضور یافتسرش سریر خود ز سرای سرور یافت
طیار گشت در افق غیب تا ابدهر کو ازین سرای حوادث عبور یافت
از قرص مهر و گردهٔ مه کم نواله کنزیرا که آن زوال گرفت این کسور یافت
همکاسهٔ تو خوان فلک گشت همچو زرهر شب سیاه کاسگی او ظهور یافت
زین خوان اگر فضولی کاسه کجا برمیک لقمه خورد کاسهٔ سر پر غرور یافت
پشتت چو چنگ گشت و شعوری نیافتیپس چنگ چون ز یک سر ناخن شعور یافت
از نور شرع شمع برفروز زانکه عقلخورشید برج وحدت حق دور دور یافت
مرد آن بود که از جگر ریش هر سحرآهی که برکشید بخار بخور یافت
زنده دل آن کس است که در عشق و آه سردهر روز صد قیامت و صد نفخ صور یافت
آن عشق کی بود که به حوری نظر کنیمرده کسی که زندگی از عشق حور یافت
خود را به منتهای بلاغت رسان تمامکانکس که یافت حور و قصور از قصور یافت
در بند حور و چشمهٔ کوثر مباش از آنکمرد آن بود که نقد ز قعر بحور یافت
اندر سواد فقر طلب نور دل که چشمدر جوف هفت پردهٔ تاریک نور یافت
در شب طلب حضور که در چشم مردم استکاندر درون پردهٔ کحلی حضور یافت
در پرده‌دار عشق که معشوق خویش راعشاق کاردیده به غایت غیور یافت
گر سوز عشق می‌طلبی سر بنه که شمعآن‌دم که سر نیافت درین خطه سور یافت
در عشق دوست هر که سر خود برهنه کردکفر است اگر ز دوست دل خود صبور یافت
بر فرق ریز خاک اگر یک نفس تو رادر هر دو کون داعی وحدت نفور یافت
بگذر ز عقل و عشق طلب کن که جان پاکچندین عقیله از غم عقل فکور یافت
خیرالامور اوسطها عقل را ربودزیرا که عشق واسطه شرالامور یافت
خون از دل چو سنگ برآور که مرد طوریاقوت سرخ معرفت از کان طور یافت
بر خوان زبور عشق ز نور دلت از آنکداود هر حضور که دید از زبور یافت
صندوق سینه پر گهر راز کن که دلمحصول کار حصل ما فی‌الصدور یافت
در بحر راز گوهر دل غرق کن که جانچون غرق راز گشت تجلی نور یافت
در عز عزلت آی که سیمرغ تا ز خلقعزلت گرفت شاهی خیل‌الطیور یافت
عطار تا که بود تن خویش را مدامدر تنگنای عالم خاکی نفور یافت