گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: راست۴۷ بیت
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم‌پرور استنیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است
زان فلک هنگامه می‌سازد به بازی خیالکاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است
عاقبت هنگامهٔ او سرد خواهد شد از آنکمرگ این هنگامه را چون وامخواهی بر در است
در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل استکاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است
دل منه بر سیم و بر سیمین بران دهر از آنکجملهٔ زیر زمین پر لعبت سیمین بر است
بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بیخبرکین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است
ملک عالم را نظامی نیست در میزان مرگسنجدی سنجد اگر خود فی‌المثل صد سنجر است
صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شددر چنین ره‌ای سلیم‌القلب چه جای سر است
در چنین ره گر نداری توشه بر عمیا مروکین رهی بس مهلک است و وادیی بس منکر است
دم مزن دم درکش و همدم مجوی از بهر آنکتا ابد یک‌یک دم عمر تو یک‌یک گوهر است
خوشتر از عودت نخواهد بود آخر دم مزنخود دم عودت گرفتم جان تو هم مجمر است
تا نگیری ترک دنیا کی رهی از نفس شومزانکه دنیا نفس آتشخوار را آبشخور است
آتشی مردانه در آبشخور او زن تمامورنه آتش می‌پرستد جانت یعنی کافر است
از حیات و لعب و لهو این جهان دل خوش مکنکین حیات بی‌مزه حیات روز محشر است
گر دلت آب حیات این جهان جوید بسیزودتر از دیگران میرد و گر اسکندر است
گنج معنی داری و کنج تو جای اژدهاستنقش ایزد داری و نفس تو نقش آذر است
هست نفس شوم تو چون اژدهایی هفت سرجان تو با اژدهایی هفت‌سر در ششدر است
گر طلسم نفس بگشایی ز معنی برخوریوانکسی برخورد ازین معنی که بی‌خواب و خور است
شمع چون آتش زد اندر خویش شد بی‌خواب و خورلاجرم از روشنایی جمع را جان‌پرور است
در نهاد آدمی شهوت چو طشتی آتش استنفس سگ چون پادشاهی و شیاطین لشکر است
همچو موسی این زمان در طشت آتش مانده‌ایطفل و فرعونیت در پیش و دهان پر اخگر است
شیر مردا ساغری خواه از کف ساقی جانزانکه دریاهای عالم رشح آن یک ساغر است
گر از آن صد ساغرت بخشند جز تشنه مباشکانکه او سیراب شد نه رهرو و نه رهبر است
هفت دریا را نمی‌بینی که از بس تشنگیخشک‌لب مانده است اگرچه هفت اندامش تر است
چند چون طفلان کنی نظارهٔ لعب فلکهمچو مردان صف‌شکن گر جان پاکت صفدر است
چرخ زال گوژپشت است و تو مردی بچه طبعبچه زان مغرور شد کین زال غرق زیور است
دانهٔ سیمرغ جو چون رستم و بگذر ز زالزانکه با این جمله زر این زال نی زال زر است
گر ز سگ طبعی کند با تو به ره گرگ آشتیآن هم از روباه بازی دان که او شیر نر است
گرچه پای گاو دیدی در میان غره مشوزانکه این گاو از خری بی‌پرچم و بی‌عنبر است
گر دو پیکر از تو جان خواهند تو جان در مباززانکه خاک کوی یک جان صد هزاران پیکر است
مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال راو او ز چنگ خود هزاران ماه را پرده‌در است
چند بر پنها روی پرهیز کن از شیر چرخزانکه جای صید شیران وادی پهناور است
خوشه چون گندم نمایی جوفروش آید به فعلکاه برگی ندهدت کو در پی یک جو در است
چون سلیمان را ترازو نیم‌جو فرمان نبردنیم‌جو سنجی اگر گویی مرا فرمانبر است
این ترازو بفکن از دست و به طراری بجهچون ترازو را همی‌بینی که کژدم در بر است
چون کمان در شست آورد و تنت چون توز کردبس عجب باشد تو را در جعبه گر تیری در است
همچو بز از ریش خویشت شرم ناید کین فلکبز گرفتت روز و شب وز بهر تو بازی گر است
دلو اگر دادت رسن تو گرد عالم در مگیرزانکه آخر این رسن را هم گذر بر چنبر است
چند بینی ماهیان در طشت چرخ از بهر آنکچشمت اصغر گشت و ماهی نیست، چوب احمر است
نی خطا گفتم نه اختر نی فلک بر هیچ نیستاز فلک دور است و از اختر بسی این برتر است
کار آنجا می‌رود کانجا فلک گم می‌شودچون فلک گم می‌شود آنجا چه جای اختر است
تن درین طاس نگون مانند موری عاجز استدل درین دام بلا مانند مرغی بی‌پر است
خالقا عطار را بویی فرست از بهر آنکهر که عطار است بوی عطر در وی مضمر است
زان شدم عطار کز کوی تو بویی برده‌املیک جانم منتظر در بند بویی دیگر است
چارهٔ جانم بکن زیرا که جان بس واله استدر دل مستم نگر زیرا که دل بس مضطر است
من کفی خاکم اگر در دوزخم خواهی فکندبود و نابودم به دوزخ یک کفی خاکستر است
پادشاها هرچه خواهی کن کیم من خویش راکانچه آید بندگان را از تو آن لایق‌تر است