بخش ۷ - نصیحت گفتن باز بلبل را درآمدن بحضرت سلیمان علیه السلام و ملازمت شاه عادل عالم کردن
سپاه روز روشن چون برآمدقضا را ترک هجران بر سر آمد
به بلبل باز گفت ای خفته برخیزبیا خود را به بال من درآویز
چو موری کعبه را خواهد که بیندفراز شهپر بازان نشیند
سلیمانت همی خواهد به داورچه داری حجت قاطع بیاور
چه خواهی گفت با او من چه مرغمکه میگردم به عالم فارغ از غم
برنگ و بوی گل مغرور گشتیز نزد حضرت شه دور گشتی
به حسن بی بقا دل خوش چراییز امر سروران سرکش چرایی
چرا دل بندی اندر بی وفائیشوی محروم و در خدمت نیائی
مگر دان سر ز درگاه خداوندکه سرگردان بمانی پای در بند
اگر خواهی که گردی در جهان فردبه گرد کوی صاحب دولتان گرد
که از صاحبدلان یا بی عطائینیابی هیچ از اینها بی وفائی
سخن از اهل عقل و فهم بنیوشاگر داری خبر از دانش و هوش
گدائی مفلس و سرگشته حیرانپی روزی گرفت آمد به شروان