گنج

بخش ۶ - حکایت گفتن بلبل و عتاب کردن باغبان و عذر خواستن گل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۹ بیت
شبی دور از لب و دندان اغیاربه دندان می‌گزیدم من لب یار
درآمد باغبان با گل همی‌گفتبگو تا خود که بود امشب ترا جفت
نقاب از روی خوبت که کشیده است‌؟لب و لعلت به دندان که گزیده است‌؟
دم باد صبا خوردی شکفتیبه دست هر کس و ناکس بیفتی
لبانم نیم شب تا روز تر کردنسیم آمد دهانم پر ز زر کرد
دهانم خون بلبل می‌مکیده استاز آن خون قطره‌ای بر لب چکیده است
مکن عهد و وفا‌داری فراموشبیا چون جان شیرینم در آغوش
ترا چون من هزاران بنده باشدکه سر در پای تو افکنده باشد
مرا چون تو به عالم هیچ کس نیستشکیبم از وصالت یک نفس نیست
ترا بهتر ز من عاشق هزار استمرا بی روی خوبت کار زار است
لبانم خشک و چشمم اشگبارانزمین خشک را جان است باران
همی ترسم ازین دوران گردونکه دون را نیک کرده نیک را دون
به یک گردش که گرد خود بگرددنظام کار نیک و بد بگردد
ترا در کورهٔ آتش بسوزدمرا آتش به دل در بر فروزد
ترا باد خزان پژمرده داردمرا هجران تو افسرده دارد
مبادا روز ما را روشناییشب وصل ترا روز جدایی
مبادا بی وصالت روز ما خوشکه از هجران تو باشم بر آتش
مبادا بی وصالت زندگانیکه تو هستی مراد جاودانی
درین اندیشه بودند تا سحرگاهنبودند از قضا آگه که ناگاه