بخش ۴ - رفتن باز بطلب بلبل و خواندن او را بسلیمان
روان شد باز تند و تیز منقاربخون بلبل زار کم آزار
به زهر آلوده کرده تیغ و چنگالبه هیبت بازگسترده پر و بال
بساط خدمت سلطان ببوسیدز سر تا پای خود جوشن بپوشید
چنان مستغرق فرمان شه شدبجای پا سرش بر خاک ره شد
نشان بندهٔ مقبل همان استکه پیش از کار کردن کاردان است
ز مهتر کار فرمودن ز کهتربجان کوشیدن اندر کار مهتر
هر آن کهتر که داند حق شناسیازو هرگز نیاید ناسپاسی
هر آن کهتر که او عقل و ادب داشتمدام اندر وفاشوق و طلب داشت
هر آن کهتر که با مهتر ستیزدچنان افتد که هرگز برنخیزد
پی فرمان گرفت آمد به بستانچو مستان بود بلبل درگلستان
هوا چون نافهٔ مشگین معطرچمن چون عالم علوی منور
میان خود به عیش گل ببستهچو بلبل را بدو تقوی شکسته
صفای گلستان از بی بقائینوای بلبلان از بی نوائی
به گوشش نالهٔ بلبل خوش آمدبه چشمش رنگ و بوی گل خوش آمد
به چرخ آورد یک دم باز را عشقبه بست از گفت و گو دم باز را عشق
چو باز آمد به خود از بیخودی بازبه خون بلبلان در کار شد باز