بخش ۴
بود عطاری عجب شوریدهحالدر ره تحقیق او را صد کمال
حال با خالق عجب بوَد، ای پسرنی چو حال این خیال بیخبر
در امور سرّ حق ره برده بودنی چو حال ما و من در پرده بود
از یقین خویش حاصل کرده بوددر یقین خویش واصل گشته بود
علویی در خود چو شوقی داشت اوهیچ علمی را فرو نگذاشت او
جمله مردان در فنای ره شدنددر فنای حق به حق آگه شدند
جسم و جان و دین و دل درباختندتا کمال راه دین دریافتند
زهد را و علم را و قال و قیلجمله را انداختند در آب نیل
ای برادر غیر حق جز نیست کساهل معنی را همین باشد و بس
گر تو غیر حق نهبینی در جهانبر تو گردد روشن اسرار نهان
چون که اندر راه حق یک تن شویاز وجود خویشتن فارغ شوی
گر ز جسم و جان شود کلی بهدرآن زمان ز اسرار حق یابی خبر
عقل او در گفت سودا میکندعشق هر دم خود به یغما میکند
عقل شیطان گفت من ز آدم بهماوست سلطانی و من نورانیم
حق تعالی گفت ای ملعون شدهاز طریق راه حق بیرون شده
آدم و معنی ندیده بالیقینروح پاکش رحمة للعالمین
او من است و من ویم ای بیخبرلاجرم در راه معنی کور و کر
گر ترا دیده بُدی در راه ماآدم ما را بدیدی همچو ما
چون ندیدی آدمی را با یقیننام تو کردیم ابلیس لعین
ای برادر با کمال خویش باشدر ره توحید حق بیکیش باش
بگذر از کفر و نفاق کیش دینتا رسی در قرب رب العالمین
خودپرستان اندرین ره گمرهنددر طریق عشق حق آگهترند
نفس انسان سد راه عشق شدعاشقان را راه پس در عشق شد
عشق را بگزین و نفست را بسوزتا شب تاریک گردد همچو روز
نفس را اینجا حجاب راه داناین سخن را از دل آگاه دان
این نه تقلید است نه این راهها استراه تحقیق است و راه مصطفی است
هر که اندر بند نفس خویش مانداز ره حق همچو کافر کیش ماند
در ره توحید جان ایثار کندیده را در باز رو دیدار کن
در جمال حق جمال حق ببیندر صفات ذات رب العالمین
من نمودم از برای جملهتانمن سزاوارم برای جملهتان
من خدایم من خدایم من خدافارغم از کبر و کینه وز هوا
سرّ بیسرنامه را پیدا کنمعاشقان را در جهان شیدا کنم