گنج

بخش ۵ - در شرح دل فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۴ بیت
بجدّ و سعی خود آن را طلب کناگر یابی دل آنگاهی طرب کن
همی جو دل اگر دل باز یابیکه خود را محرم هر راز یابی
چو روی دل ببینی شادگردیبه یک ره از خودی آزاد گردی
برآید جمله ی کار تو از دلمراد تو شود زو جمله حاصل
تو جان از دل به جز نامی ندانیکه در قالب همیشه قلب خوانی
مدان جانا تو دل آن گوشت پارهکه کافر را بود چون سنگ خاره
بود هر خوک و سگ را آنچنان دلاز آن دل هیچ نتوان کرد حاصل
بود دل نور الطاف الهینماید از سپیدی تا سیاهی
بود منزلگهش آن گوشت بی‌ شکنگیرد نور او از پوست تا رگ
همان نور لطیف روشن پاکبدین منزل فرود آمد بدین خاک
جمالش چون که بنماید ز بالادرین منزل شود نورش هویدا
بود چون قالبی آن قلب روحشبود زان روح هر دم صد فتوحش
منور گردد اعضا ها از آن نوروجود تو شود زان نور مسرور
نماید نورش اول پاره پارهپس آنگه جمع گردد چون ستاره
پس آن گه همچو مهتابی نمایددرو هر لحظه نوری می‌ فزاید
ببینی آن گهی چون آفتابششود روشن وجود از نور تابش
بگیرد نور او نزدیک و هم دورشود کار تو زان نور علی نور
فرو گیرد تمامی سینه ی توشود شادی غم دیرینه ی تو
بود آیینه وجه الهیدرو بینی هر آن چیزی که خواهی
نزول لطف حق را منزل اوستاگر تو طالبی دل را دل اوست
چو وسعت یابد از نور الهیبود منظور لطف پادشاهی
گهی ارضی بود گاهی سمائیگهی صدقی بود گاهی صفایی
از آن خوانند قلب او را که هر دمبگردد صد ره اندر گرد عالم
ز وجهی قلب انوار آمد آن نوربدین اسم او شد اندر جمع مشهور
هم او شد ملک خاص حضرت شاهنباشد دیو را هرگز در او راه
بود آیینه کل ممالکنماید اندرو رضوان و مالک
ز روح او روح می‌یابد پیاپیپس آنگه عقل راحت یابد از وی
هر آنکس را که بخشیدند آن دلمراد او شود یک سر بحاصل
اگر داری خبر از دل تو مردیوگرنه از معانی جمله فردی
وجودی را که از خود آگهی نیستسزای حضرت شاهنشهی نیست
بدل یابی خبر از سرّ هر کاربدل گردی قرین جمله احرار
تو صاحب دل شو ای مرد معانیکه تا اسرار هر کاری بدانی
به گوش دل شنیدن جمله اسراربه چشم عقل دیدن سر هر کار
اگر آن چشم و آن گوشت نباشدبجز شیطان در آغوشت نباشد
اگر از اهل دل آگه نباشییقین می دان که جز گمره نباشی
تو غافل دان هر آنک س را که پیوستبود از حب مال و جاه سرمست
به جمع مال دنیا هر که کوشدچینن کس چشم عقل خویش پوشد
تو عاقل آن کسی را دان که عقبیگزیند بر نعیم و ملک دنیا
به دنیا دار اگر معلول باشدبکار آخرت مشغول باشد
تو آن کس را که او آساید از کبرهمیشه خویش را بزداید از کبر
به جان و دل شود جویای دنیازبانش دائماً گویای دنیا
چنین کس را نشاید خواند عاقلبود دیوانه و مجنون و غافل
از آن عالی تر آمد جوهر عقلکه باشد هر سری اندر خور عقل
نخستین گوهر پاک گزیدهکه هست ایزد تعالی آفریده