بخش ۴ - در توحید فرماید
امانت کلمهٔ توحید میدانکه از وی زنده میماند ترا جان
حیات انس و جن دایم بجانستوجود جملهشان قایم بجانست
حیات جان بود از نور کلمهمبادا هیچکس مهجور کلمه
کتاب چارگانه با صحایفهمان تفسیر و تحقیق و لطایف
همان اخبار و آن آثار مشهورکه هست اندر کتب آن جمله مسطور
تمامت شرح توحید است جاناکه تا بینا شود زان مرد دانا
بقای اهل کفرو اهل ایمانز نور کلمه توحید میدان
بدنیا در بدان نورند قایمبه عقبی در بقا یابند دایم
بنفیش اهل کفر اندر جحیمندباثباتش محبان در نعیمند
شراب نفی خوردند اهل خذلانباثباتند دایم اهل ایمان
بود هم مرهم ریش اندران گنجبودهم نوش و هم نیش اندران گنج
درو هم دارو و درد است مدفوندرو هم لطف و هم قهر است مخزون
بود مدفونش اندر نفی و اثباتشقاوتهای جمله با سعادات
امین میباش در حفظ امانتمکن یک لحظه اند روی خیانت
که تا از جملهٔ احرار باشیابد دل زمرهٔ ابرار باشی
تو حق صحبت گنج امانتتوانی از خود ای صاحب دیانت
بخوان آن را ز قرآن وز اخباربراه شرع در میباش هشیار
سر مویی مشو دور از شریعتکه تا حقش گذاری در حقیقت
چو صاحب شرع ز تو خوشنود گرددزیانهای تو یکسر سود گردد
بچشم اندر ز تو جویند امانتدرو گر کرده باشی یک خیانت
بقدر آن خیانت دور گردیز اصل دوستی مهجور گردی
نشاید خواندت آنگه ز انسانشوی ز انعام از قرآن توبرخوان
بجان رنجور و از حضرت شوی دورمقامت نار باشد خالی از نور
هر آنکس کو نگهدارد امانتبجای آوردن حق در دیانت
توان خواندن مر او را آدمیزادبود آدم از آن فرزند دلشاد
نسب ز آدم بود او را بمعنیبصورت میکند خود جمله دعوی
چو شد آدم صفت باشد ز اخباربود از جمله احرار و ابرار
پسر باشد یقین اندر حقیقتبود نسبت همین اندر طریقت
همیشه نسبت معنی نگهداربمحشر تا نباشی تو گنهکار
نسب گر منقطع گردد ز معنیبصورت او نماند جز که دعوی
ز دعوی کار مردم برنیایدکه کار هر یک از معنی گشاید
شناس جوهر و حفظ امانتبجا آوردن حق دیانت
قبائی بود بر بالای احمدکه شد پوشیده سر تا پای احمد
امانت را بحق دارنده او بودچوشد آزاد از خود بنده اوبود
کمال آن شناس و حفظ آن کارنبد جز در خور سالار مختار
ز هر یک او نصیب بیکران یافتشد از اهل سعادت هر که آن یافت
چو بخشیدت نصیبی زان سعادتپی دل گیر در کوی ارادت