گنج

بخش ۳۴ - در شرح کشف اولیاء

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۱ بیت
سه کشف است اندرین ره تا بدانیبه علمی و خیالی و عیانی
بود علم نخستین کشف اسراراگر با او عمل باشد ترا یار
وجودت از خودی چون گشت خالیپس آنگه کشفها باشد خیالی
مشو ایمن درین هر دو ز شیطاندرین هر دو بود راهش یقین دان
بلی اندر عیانی ره نیابددر آن راز نهانی ره نیابد
تو بازیهای او را نیک بشناسکه تا ضایع نگردد بر تو انفاس
چو دانستی کمینگاه عزازیلنبندد بر تو بر راه عزازیل
بود هر کشف را ظاهر نهانیکزو پیدا شود روشن معانی
نشان کشف علمی را تو بشناسکه تا داری همیشه پاس انفاس
شود بینا روان تو بحکمتهمان گویا زبان تو بحکمت
بود جاری حقایق بر زبانتبسی پوشیده‌ها گردد عیانت
بدان اوصاف چون موصوف گردیاگر گوئی سخن موقوف گردی
هوائی باشد این گفتن تو میدانزبان را اندرین گفتن مجنبان
بلی ذوقیست در گفتن هوائینداند این به جز مرد خدائی
کمینگاهی است شیطان را درین ذوقکه میل نفس را بفریبد آن ذوق
چنان مستغرق گفتن شود مردکه گردد خالی او از خواب و از خورد
بود عشقی زبانش را بگفتنکه گفتن را نه بتواند نهفتن
زبانت اندرین دم بسته بایدکه کار و بار تو یکسر گشاید
تو گفتن را شوی مانع به یک چندزبان خویش را داری تو در بند
شود پیدا تو را کشف خیالیبسی صورت درو بینی تو حالی
بسی آوازها آید بگوشتکه آید دل در آن حالت بجوشت
بسی احوال غیبی را بدانیکه باشد جمله از راه معانی
مخور لقمه بشبهت اندرین راهکه تا بسته نگردد بر تو آن راه
نشان آن باشد آن کس را در آن حالبگردد در درونش جمله احوال
شود نوری قرین چشم ظاهرکه ربانی بود آن نور طاهر
بهر کس گر نظر کرد اندر آن حالبگردد در درونش جمله احوال
در آن حالت بصورت درنماندحقیقت معنی هر یک بداند
بداند آنکسی کو را سعید استهم آنکس را که از حضرت بعید است
قیامت نقد او گردد در آن حالکه بر وی کشف گردد جمله احوال
به بیند صورت ابلیس را همشناسا گردد آن تلبیس را هم
بگوش آواز تحمید ملایکهمان تسبیح و تمجید ملایک
همان تسبیح حیوانات یکسرشود معلوم او را ای برادر
سراسر بشنود آن را بدانداز آن آواز حیران بماند
نشان چشم و سمع جان همین استکسی داند که او صاحب یقین است
اگر خواهد که آرد در عبارتو یا رمزی بگوید در اشارت
در آن سر وقت او بیهوش گرددیقین بیطاقت و مدهوش گردد
که تا این حالش پوشیده ماندکسی از وقت و حال او نداند
چو عالی گردد آن کشف عیانیبخواهد دید سید را نهانی
شود نوری قرین چشمش از شرعبدان بینا شود از اصل تا فرع
وجود خویش بیند سنگ یاقوتهمه عالم شده همرنگ یاقوت
درون خود خنک یابد از آن ذوقشود بی‌خویشتن حیران از آن ذوق
بخود چون باز آید کشته و خوشهمه عالم همی بیند چو آتش
در ان عالم تن خود غرق بیندبرون از حیلت و از زرق بیند
درونش سرد باشد اندر آن حالفرو ماند زبان از قیل و از قال
پس آنگه با خود آید او دگر باروجودخویش بیند همچو زنگار
همه عالم شده بس سبز و روشنجهان یکسر شده بر وی چو گلشن
درین عالم تمامت آفرینشچو شخصی بیند او از روی بینش
چو آن شخص لطیف روشن پاکنوشته بیند او خطی که لولاک
پس آنگه بیند او نور گزیدهکه خیره گردد اندر وی دو دیده
منقش باشد آن نور مطهرتوان آن نقش را خواندن سراسر
هر آن نقشی کز آن نور مبین استتمامت رحمة للعالمین است
یکی صورت شود پیدا از آن نورکه چشم بد بود پیوسته زان دور
که باشد معنوی آن صورت پاککه اندر وصف او گفتند لولاک
بود آن صورت زیبای خواجههمی آن طلعت زیبای خواجه
در آن حضرت برآید جمله کامشبرند از زمره احباب نامش
بباشد دیو نفسش هم مسلمانهم او مالک شود در ملک ایمان
شود نومید ازو شیطان بیکبارنیاید نزد او هرگز دگر بار
مشاهد گردد آن کس پس یقین بینطلاق هر دو عالم داده با این
پس آنگه از خودی فارغ شود مردشود از ماسوی الله جملگی فرد
چو حیدر فرد باید شد ز جملهکه تا گردی خلاص از هرچ طعمه
پس آنگه از فنا هم فانی آیدبصورت هم چو نقش مانی آید
حیاتی یابد از حی یگانهکز آن باقی بماند جاودانه
پس آنگه بیند او نوری چو مینانداند این سخن جز مرد دانا
نهانیها عیان بیند در آن نوربسی نام ونشان بیند در آن نور
بهمت بگذرد زان جمله برتربود خلق جهان را جمله برسر
سلوک راه حق دشوار باشدکسی داند که او هشیار باشد
بود هم جمع هم ظاهر چنین مردوجود او بود در عصر خود فرد
فروزین است منزلهای بس دورکه آرد در نظر آن جمله مستور
نشانی را نشاید باز گفتنکه این توحید می‌باید نهفتن
درین فصل از طریق رمز و ایجازبگفتم شرح او را جملگی باز
تو تا از هستی خود در حجابینشانی زینکه گفتم درنیابی
مقید تا بعلم و عقل خویشیازین ره نه یکی باشی نه بیشی
مگر علمی ببخشندت خدائیکه یابی از خودی خود رهائی
از آن علم ار ببخشندت حیاتیکه یابی در ره دین زان ثباتی
شود مکشوف بر تو این معانیبدانی یکسر آن راز نهانی
چو سالک نیستی وز اعتقادیرساند اعتقادت با معادی
بدین گر اعتقاد نیک دارینخست اندر بیابی رستگاری
مشو زانها که گویند هرچه جارانباشد آن نباشد پادشا را
که باشد این سخن عین حماقتمشو مستغرق شین حماقت
مشو منکر تو بر احوال ایشانکه تادینت نگردد زان پریشان
بخود نتوانی این ره را بریدنبسر باید بر ایشان دویدن
بود مکشوف و گرددبر تو احوالشوی فارغ هم از جاه و هم از مال
اگر کشفت نمی‌گردد میسربنه رخ را بر آن خاک مطهر
که تا آزاد گردد از کبایرببخشندت همه سهو و صغایر
لباس مغفرت پوشی در آن حالولی پوشیده باشد بر تو احوال
بوقت مرگ دانی آن معانیکه روشن گرددت راز نهانی
کز آن حضرت کرامتها چه دیدیچو شربتهای معنی را چشیدی
چو پر کردی ز حضرت جام وصلتنماند در درونت هیچ علت
هر آنکس گر کند بر تو سلامیاگر او خود بود محروم و عامی
سعادت یابد و اقبال و توبهکه چون بروی رسد از یار روضه
بسی دارم ازین در معانینمی‌گویم که تو نه اهل آنی
زیادت زین نمی‌آرم دگر گفتدرین معنی در تصدیق را سفت
اگر محرم شوی روزی بدانیشود مکشوف بر تو این معانی
ز آلایش دماغت چون شود پاکگل تحقیق را بوئی ازین خاک
شود معلومت آنگه سرّ این کارنماند در درونت هیچ انکار
چو منکر باشی این افسانه خوانیدرین گفتن مرا دیوانه دانی
چو بربستی بخود فرزانگی راندانی ذوق این دیوانگی را
منم دیوانه ای مرد یگانهنخواهم ترک کردن این فسانه
چو دانم ای برادر این فسون رابجان ودل خریدم این جنون را
طلاق عقل دادم علم بر سرکه باشد این جنون ما را میسر
مبارک بر تو این فرزانگی بادقرین عالم این دیوانگی باد
تو این معنی ندانی ای برادرارادت دار و خوش برخوان و بگذر
بمسکینی توان دانستن این رازچو مسکین نیستی رو کار خود ساز
چو بربستم در فرزانگی منبگویم رمزی از دیوانگی من
اگر اهلی ز من این نکته بشنوبگوش دل یقین ای مرد رهرو
مثال او چو قرص آفتابستوجودش دائماً پر نور و تابست
ز نورش اهل معنی را قوام استزبانش اهل صورت را نظام است
حجاب از جانب شخص است دائمکه باشد از غذای نفس قائم
از آن جانب همیشه نور و تاب استچه جای پرده و جای حجاب است
اگر یک دم حجابی پیش گرددهزاران فتنه ظاهر بیش گردد
محیط بحر او موجی برآردهزاران در و گوهر بر سرآرد
ز بحرش بحر حیوان چون روان کردبهر قالب که در شد جان جان کرد
بجای هر گلی دلجوی باشدچو بینی آب او زین جوی باشد
الف یکتاست لیک اندر معانیندانی هیچ تا او را ندانی
معانی جمله موقوفست بروینهانی جمله مکشوف است بروی
از آن خالی نباشد هیچ حرفیمعانی دان وجودش را چو ظرفی
بباطن زو بود ترتیب کلمهازو ظاهر شودترتیب کلمه
نباشد یک الف یک حرف یک طرفنه معنی و نه صورت بس کن این حرف
که این از فهم هر غیری بعید استقریب این سخن اهل سعید است
اگر زین شیوه گویم تا بمحشربود یک قطره از آن بحر اخضر
از این شیوه بپردازم سخن رابنوعی دیگر آغازم سخن را