گنج

بخش ۲۲ - در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا»

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۹ بیت
چو در بند خودی افتاد بندهشود گوش مرادش نشنونده
مقید گردد اندر راه خستهشود باب فتوحش جمله بسته
بود در خاطرش که گشت واصلولی زین ره ندارد هیچ حاصل
اگر در خاطر آرد کو کسی هستتمامت راهها را او فرو بست
مبادا هیچکس بر خویش مغروربه پندار غرور از ره فتد دور
بسا عاما که گوید خاص گشتمچو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم
نه از ایزد خبر دارد نه از خویشز دین باشد بروز حشر درویش
ز دعوی هیچ ناید اندرین بابکه باشد مدعی پیوسته کذّاب
تمامت معنی اندر نیستی جویکزین میدان بمسکینی بری گوی
توقف برنتابد راه درویشنباید بود هر جائی دمی بیش
بدان مقدار کانجا را بدانیحقیقت گردد اندر وی معانی
چو دانستی از آنجا زود بگذرکه تا باغت نگردد جمله بی بر
در این ره هر که او جائی بماندبدان کو خاک بر سر می‌فشاند
هر آن کو یک دم اندر خود بماندیقین کز وی عبودیت نیاید
بغیر حق هر آنچه آید فراپیشتلی دان ای برادر در ره خویش
بهر چیزی که از حق باز مانیحقیقت دان که تو در بند آنی
طبیعت را ز خود دوری ده ای یارهمان خود را ز عادتها نگهدار
چو کردی ترک طبع و ترک عادتنماند در تو خود خواه و ارادت
خلاف حق اگر خواهی تو ضدّیچو خواهی بر مراد او تو ندّی
یقین دانند مردان روندهکه از ضد نیست سود هیچ بنده
گهی کز بندخواه خویش برخاستقبای بندگی آمد برو راست
تو هرجائی که یابی احتیاجییقین باید که می‌خواهد خراجی
چه داند که بحضرت هست محتاجنهد از بندگی بر فرق او تاج
چه جای اختیار و احتیاج استچه جای ملک و تخت و طوق و تاج است
نگر تا گرد این معنی نپویمقضیه منعکس گردد بگویم
بگویم ناید اندر دین فسادیمریدی را ز اول شد مرادی
محبی بود پس محبوب گردیدبدان که طالب و مطلوب گردید
محبت اندرو چندان اثر کردکه آن محبوب را بیخویش تر کرد
چنان مستغرق محبوب خود شدکه از یادش تمامت نیک و بد شد
ندارد آگهی ز اقوال و افعالبود چون مردهٔ در دست غسال
در آن حالت بود که باشد او خوشمراعاتش کند محبوب دلکش
بهر چه از حضرت آید دیر یا زودبود از جان و دل راضی و خوشنود
نیاز وناز باشد گاه و بیگاهعبارت را نباشد اندرو راه
پس آنگه با خبر گردد ز هر کارشود مکشوف بر وی جمله اسرار
ممّکن گردد اندر حالت خویشکه صاحب حال گردد مرد درویش
هم از حضرت خبر دارد هم از خودشناسد بد ز نیک و نیک از بد
بود این مرد مجموع المعانیحقیقت خورده آب زندگانی
بدو کن اقتدا در جمله کاریکه تا ضایع نگردد روزگارت
شناسد هر که او بی‌خویش نبودکمال بندگی زین بیش نبود