بخش ۱۴ - درونش از دو عالم فرد باشد
لباس زاهدان و رنگ پوشانکه باشد سینهشان از شوق جوشان
دوتائی باید اول در نمایشکه تا پیدا شود در ره گشایش
چو گردش در نهادش گشت پیدابود هر لحظهٔ حیران و شیدا
مرقع بایدش پوشید فی الحالبگوید ترک نفس و جاه با مال
روش چون بر طریق شرع باشددل و جانش درین معنی گذارد
مرقع بایدش پوشید ناچارکه صاحب شرع خواهد دادنش بار
کشش چون درکشد او را بهیبتحضوری باید او از جمله غیبت
شود بر همرهان خود مقدمچو آن پوشیدنش گردد مسلم
چو بر دوزی بسوزی توی بر تویتو خواهی دلق و میخواهی کفن گوی
خشن جانا لباس آخرین استاصول پوشش ایشان همین است
بود این اصلها را فرع بسیاربلی گویم چو بی ترتیب شد کار
از این مشت خران دین فروشانز غصه دایماً هستم خروشان
ازین مشت شغال باغ ویرانشدستم اندرین عالم هراسان
شب و روزم از این حالت پریشانهمی ترسم بگیرم حال ایشان
بغفلت از ره شهوت بکوشندهر آن چیزی که میخواهند پوشند
حروف نام و پوششهای یک یکاشاراتست ناپوشیده بیشک
اگر شرحش بگویم بس دراز استبزیر هر یکی صد سر و درازاست
چو پیر راهرو بیند که درویشترقی کرد اندر عالم خویش
بدان منزل چو حاصل شد اساسشبه نسبت پوشد اینجا یک لباسش
بترتیب است منزلهای این راهبدل باید شدن از منزل آگاه
یکایک را مرتب در نوشتنبهمت از همه اندر گذشتن
بدادن داد هر یک از دل و جانکه تا این راه گردد بر تو آسان
چو بی ترتیب مانی برتوشین استکه ترتیب اندرین ره فرض عین است
هر آنکس کو شراب فقر نوشدیقین میدان که بیشک خرقه پوشد
دو قسم آمد درین ره خرقه جاناز من بشنو که تا گردی تو دانا