بخش ۶ - الحکایه و التمثیل
رسید آن پیر را سرّ الهیکه مردی ز آنِ ما گر دید خواهی
برو سوی خرابات و نشان خواهکه پیریست آن ز حمّالانِ این راه
بیامد مرد و شرح حال او خواستبدو گفتند دی شد کار او راست
به صد زاری و غم دی مرد اینجاجهان بر خود به سردی برد اینجا
سپیدش موی بود و روی زردیهمه حمّالیِ خُمخانه کردی
همیبردی سبوی خَمر بر دوشولی هرگز نکردی قطرهای نوش
به هر گامی که در ره برگرفتیبه سوزِ جان و دردِ دل بگفتی
که«ای دارندهی دنیا و دین همببخش آنرا که آنش نیست و این هم»