گنج

بخش ۴ - الحکایه و التمثیل

شنیدم من که شبلی با گروهیهمی‌شد در بیابان تا به کوهی
به ره در کاسه‌ای سر دید پر بادکه از باد وزان می‌کرد فریاد
گرفت آن کاسهٔ سرگشته گشتهبر او دید ای عجب خطی نبشته
که بنگر کاین سر مردی‌ست پر غمکه او دنیا زیان کرد آخرت هم
چو شبلی آن خط آشفته برخواندبزد یک نعره و آشفته درماند
به یاران گفت این سر در چنین راهسر مردی‌ست از مردان درگاه
که هر کاو در نبازد هر دو عالمنگردد در حریم وصل محرم
تو هم گر هر دو عالم ترک گوییچنان کان مرد‌، از مردان اویی
بپیمایی به‌سختی چند فرسنگکه تا یک جو زر آید بوک در چنگ
به راه حق چنین تا شب بخفتیبه راه راستی گامی نرفتی
تو بی صد رنج یک جو زر نیابیسوی حق رنج‌نابرده شتابی
چو می‌گیرد عسس روز سپیدتشب تاریک چون باشد امیدت‌؟
تو می‌گویی که جز حق می‌نخواهمبهشت و حور‌، الحق می‌نخواهم
تو آبی گنده‌ای در ژنده‌ای تنگنمی‌باید بهشتت‌، ای همه ننگ
ز شیری زَهرهٔ تو می‌شود آبدر آن هیبت چگونه آوری تاب‌؟
به یک دردی درآید عقل از پایچگونه ماند آنجا عقل بر جای‌؟