بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
اسیری را به صد درد و ندامتبه دوزخ میبرند اندر قیامت
زند انگشت و دیده برکنَد زودبه خواری دیده بر خاک افکند زود
چنین گوید که از دیده چه مقصودنخواهم دیده بی دیدار معبود
اگر دیدار معبودم نباشدز دیده هیچ مقصودم نباشد
چو مقصودم نخواهد گشت حاصلنه دیده خواهم و نه جان و نه دل
حجابت گر از آن حضرت بهشت استندارم زَهره تا گویم که زشت است
بهشتی را بخود گر باز خوانینیندیشی که از حق بازمانی
چه میگویم کسی کز ماهروییشود از ناتوانی همچو مویی
به یک جو زر کند صدگونه کرداربهشتی چون بنستاند زهی کار
ولیکن این سخن با مرد راه استنه با دیوانه و دیوان سیاه است