بخش ۱ - المقاله السادسه
تو دریا بین اگر چشم تو بیناستکه عالم نیست عالم کفک دریاست
خیالست این همه عالم بیندیشمبین آخر خیالی را از این پیش
تو یا دیوانه یا آشفته باشیکه چندین در خیالی خفته باشی
تو چو مردان بازی خیالیشده بالغ چو طفلی در جوالی
پری در شیشه دین کار طفل استکه بالغ بی خیال علو و سفل است
هلا بشنو ز اوج عرش اسرارکه نیست ای خواجه اندر دار دیار
هر آن حرفی که دیدی هیچ آمدولی در چشم تو پر پیچ آمد
همین حرفی که آن پیچی نداردالف بود و الف هیچی ندارد
چه خوانی ابجد این کار چندینکه ابجد راست الف حرف نخستین
الف هیچی ز اول آخرش لاز ابجد تا ضظغلا لا و سودا
اگر صد راه گیری ابجد از سرمیان هیچ و لایی مانده بر در
تو میگویی که مرد مرد رستمبرو کز رخش آید کار رستم