بخش ۲ - الحکایه و التمثیل
مگر میرفت آن دیوانه دل شادفتادش چشم بر بقال استاد
بدو گفتا که ای مرد نکو نامشکرداری سپید و مغز بادام
چنین گفتا که دارم هر دو بسیارولیکن تا پدید آید خریدار
بدو دیوانه گفت آخر کجاییچرا آن هر دو خوش را خوش نخایی
اگر این هر دو بفروشی بصد نازازین هر دو چه خوشتر میخری باز
بیک یک دم که در زیر دل و جانستکه میداند که چه اسرار پنهانست
هزاران بحر پر اسرار کاملبیک دم میتوانی کرد حاصل
ترا این پند بس در هر دو عالمکه برناید زجانت بی خدا دم
اگر تو باز داری پاس انفاسبسلطانی رسانندت ازین پاس
خدا را یاد کن تا کی ز اشعارخموشی پیشه کن تا کی ز گفتار
اگرچه شعر در حد کمالستچو نیکو بنگری حیض الرجالست
یقین میدان که هر حرف از کتابتبتست و بت بود بی شک حجابت
کنون بیدار شو از خواب مستیرها کن بعد ازین این بت پرستی
دریغا فوت شد عمری که یک دماگر گویی به ارزد هر دو عالم
مرا گر عمر بایستی خریدننبودی یک زمانم آرمیدن
همه عمرم اگر یک دم بماندستهمی دانم که صد عالم بماندست
چرا چندین سخن میبایدم راندچو میدانم که می بربایدم خواند
بگو چندین سخن کی رانمی مناگر یک حرف بر خود خوانمی من
اگر بودی ازآنجا رنگ و بویمنبودی رنگ و بوی گفت و گویم
دریغا کانچ دانستم نکردمغم خود وقت کار خود نخوردم
اگر صد سال پویم راه دین راندانم کرد استغفار این را
گر استغفار یک یک دم کنم منندانم تا بعمری هم کنم من
ولیکن چون خداوند کریم استببخشد گرچه این جرمی عظیم است
عجب نیست ار بفضل جاودانیبیک بیتم ببخشد رایگانی