بخش ۱ - المقاله الحادیه و العشرون
مشو مغرور ملک و گنج و دینارکه دنیا یاد دارد چون تو بسیار
خدا را زان پَرست از جانِ پُر نورکه استحقاق دارد وز طمع دور
به هر کاری خدا را یاد میدارخدا را تا توی از یاد مگذار
به کاری گر مدد خواهی ازو خواهکه به زین در نیابی هیچ درگاه
اگر از خویش خشنودی تو ای دوستیقین میدان که آن خشنودیِ اوست
به طاعت خوی کن وز معصیت دورکه ندهد طاعتت با معصیت نور
ز بستُندی مشو بس زود در خشمکه ناری هیچ کس را نیز در چشم
مکن از کینهی کس سینه پرسوزکه خود در سوختن مانی شب و روز
حریصی را مکن بر خویشتن چیرکه جان پاک تو گردد ز تن سیر
دروغ و کژ مگو از هیچ راهیکه نبود زین بتر هرگز گناهی
حسد گر بر نهادت چیر گردددلت از زندگانی سیر گردد
چو کاری را بخواهی کرد ناکامببین تا بر چه سان دارد سرانجام
ز بیصبری دلت گر سخت خستهستصبوری کن مگر در وقت بستهست
اگر خواهی که یک همدم گزینیخردمندی گزین تا غم نبینی
به صد نااهل در شو در زمانهکه تا اهلی بیابی در میانه
کسی را امتحان ناکرده صد بارمگردانش برِ خود صاحباسرار
مگردان هیچ احمق را گرامیکه احمق در غلط افتد ز خامی
مگو هرگز به پیش ابلهان رازمده هرگز جواب احمقان باز
مکن کس را ز عام و روستا چیرکه خلقی را به ظلم از جان کند سیر
به سنگ و هنگ باش و هیچ مشتاببسر می در مدو مانند سیماب
به معیار خرد گر سخته گردیچو نیل خام حالی پخته گردی
مریز از پشت خود این آبپارهکه در پشت تو گردد پشتواره
به هر کاری که اندر شهوت آییچو خویشی را دهی از خود جدایی
زفان را خوی کم ده بر سخن توز سی دانش در سی بند کن تو
نخست اندیشه کن آنگه سخن گوبسی پرسیدن و گفتن مکن خو
سخن خوش گوی چندانی که گوییکه خوش گوییست اصل هر نکویی
مگوی از هیچ نوعی پیشِ زن رازکه زن رازت بگوید جمله سرباز
بدین فرزند را دل دار زندهکه آن نقشی بود در سنگ کنده
پسر را از قرینِ بد نگهدارکه مردم از قرین گردد گنهکار
گرامی دار پیرانِ کهن راکه در پیری بدانی این سخن را
سخن کم گوی چون گویی نکوگوینه نیک و بد چنانک آید فرو گوی
سخنهای بزرگان یاد میگیرز هر یک نکته صد استاد میگیر
کسی کاو در هنر بُردهست رنجیبخر یک نکتهی آنکس به گنجی
کسی را کز تو عزت یافت یک باربه نادانی مکن خوارش فلکوار
کسی با تو سخن گوید براندیشمگو کاین را شنودستم از این پیش
کسی را کازمودی چند و چونشمکن زنهار دیگر آزمونش
مکن بدگوی را نزدیک خود رامکه بد گوید ترا هم در سرانجام
مبادت هیچ با نادان سر و کارکه تا زو ناردت جان کاستن بار
کسی کاو کار بد گوید که چون کنمده بازش، ز پیش خود برون کن
سخنچین را مده نزدیک خود جایکه هر روزت بگرداند به صد رای
همی عیب کسی کان ناپدیدستکه حق داند که چونش آفریدست
سوی هر کس چنان گردان نظر راکه بهتر بینی از خود هر بتر را
گمان بد مبر بر کس نکو برحلیمی کن ز کمتر کس فرو بر
به رغبت بر همهکس مهربان باشهمهکس را چو خورشید جهان باش
اگر خواهی که گردد کعبه آباددل اهلِ دلی از خویش کن شاد
نظر از روی نامحرم نگهدارمشو از یک نظر در زیر صد بار
مکن غیبت مده بیهوده دشنامکه در حسرت فرومانی سرانجام
به طیبت کردن ار شمعی فروزیاز آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی
مده بر باد عمر را رایگانیکه کس نشناخت قدر زندگانی
به پاسخ زیردستان را نکو دارمگر بپسنددت مرد نکوکار
میفکن در سخن کس را به خواریخودافکن باش گر استاد کاری
به چشم خُرد منگر سوی کس همکه چون طاووس میباید مگس هم
مگو بیهوده کس را ناسزاواربه هرزه هم مرنجان هم میازار
اگر پیش تو آید احمقی بازتکبر کن به پیش احمق آغاز
وگر پیش تو آید مرد یزدانفروتن باش خود را خاک گردان
اگر گرد کسی بسیار گردیاگرچه بس عزیزی خوار گردی
اگر بسیار کس را سر دهی بازز دردسر فراوان سر نهی باز
به پیران کن تقرب تا توانیکه ایشانند آگاه از جوانی
به درویشان رسان از مال بهریکه تا مالت نگردد مار و زهری
توانگر چون برت آید به خدمتمدار او را برای سیم حرمت
ور آید پیش تو درویش خستهبپُرسش تا نگردد دلشکسته
کسی کو بر تو حق دارد به آبیفراموشش مکن در هیچ بابی
مجوی از عیب بر موری فزونیکه در قدرت تو چون موری زبونی
نکوبین باش گر عقلت بجای استکه گر بیعیب میجویی خدای است
مکن در هیچ کاری ناسپاسیرضا ده در قضا گر حقشناسی
اگر قبضیت باشد ناگهانیبه گورستان شو و بگری زمانی
مخند و تا تویی اندوهگین باشبه کنجی در شو و تنهانشین باش
چو خواهی کز بلا یابی رهاییاسیران را ز زندان ده جدایی
زمانی در سیاست کن توقفکه تا از پس نمانی در تأسف
مچخ با هیچ کس در گفت بسیارکه نبود سر سگی کردن بسی کار
مکن گستاخ کودک را برِ خویشکه در گِل کرده باشی گوهرِ خویش
مکن در وقت پاسخ پیشدستیکه شرط است آن که یک ساعت باستی
سخاوت کن که هر کس کاو سخی بودروا نبود که گویم دوزخی بود
دلت خرسند کن تا جان نپوسدکه خرسندیاست گنجی کان نپوسد
مگو از خویش بسیاری به پاکیبدان خود را که مشتی آب و خاکی
مکن ز اندیشهی بیهوده دل ریشکه خود اندیشه داری از عدد بیش
مخور حسرت ز غمهای کهن بارکه نبوَد این سخنها را بن و بار
چو عیسی باش خندان و شکفتهکه خر باشد ترشروی و گرفته
به خوبی و به زشتی تا توانیمده اقرار بر کس تا ندانی
اگر دلزندهای در پردهی رازز مرده جز به نیکویی مگو باز
سخن گر مست گوید، چون نکو گفتبه جان بپذیر و آن منگر که او گفت
اگر خصمی شود بر تو بداندیشبه نیکویی زفانبندش کن از خویش
مدان زنهار خصم خُرد را خوارکه شهری شعلهای سوزد به یک بار
ز بهر خلق نیکویی رها کننکویی خاص از بهر خدا کن
بترک هرچ گفتی تا توانیدگر مندیش از آن گر کاردانی
چو در ره میروی سر پیش میدارمبین در خلق و دل با خویش میدار
طعام افزون مخور ناگاه و ناسازکه آن افزون ترا بیشک خورد باز
چو شب در خواب خواهی شد به عادتبگو از صدق دل قول شهادت
به وقت صبح سر از خواب بردارکه آن دم بهترست از خفته مردار
چو هنگام نماز آید فرازتمکن زندیشهها باطل نمازت
ز کار عاقبت اندیش پیوستکه هر کاو عاقبتاندیش شد رست
همیشه حافظ اوقات خود باشبه فکرت در حضور ذات خود باش
برون را پاک میدار از شریعتبپرهیز از پلیدی طبیعت
درون را نیز در معنی چنان دارکه خجلت ناردت گر شد پدیدار
چنان وقتی بدست آرد زمانهکه گر گویند رو، گردی روانه
اگر زر داری و گر پادشاهیبکن چیزی که باز آن کرد خواهی
زفانت چون شود در نزع خاموشهمه اندیشهها را کن فراموش
مترس آن ساعت و امید میدارچراغی را فرا خورشید میدار
که هر کاو جان دهد بر شادمانیبسی لذات یابد جاودانی
به کارست این مثل اینجا که گوییبه جان کندن بباید تازهرویی
مدار از غافلی پند مرا خواریکایک کار بند و بهره بردار
ترا گر در ره اسرارِ کارستمدان کس را که به زین یادگارست
بدان این جمله و خاموش بنشینزفان در کام کش وز جوش بنشین
صبوری پیشه کن اینک طریقتخموشی پیشه گیر اینک حقیقت