بخش ۳ - الحکایه و التمثیل
شنودم من که وقتی پادشاهیکه رویی داشت درخوبی چو ماهی
ز بهر گوی بازی رفت بیرونوزو هر لحظه صد دل خفت در خون
چو گوی حسن در میدان بیفکندفلک از گوی او چوگان بیفکند
رخش لاف جهان آرای میزدجهان را حسن او سرپای میزد
خرد بر خاک راه او نشستهعرق برگرد ماه او نشسته
غم عشقش زهی سودای بی سودلب لعلش زهی حلوای بی دود
چو سرمستی در آن میدان همی گشتوزو نظارگی حیران همی گشت
مگر سرگشتهٔ چون شمع با سوزکه گلخن تافتی بیچاره تا روز
بدید از دور روی آن نکو راکه داند تا چه کار افتاد او را
ز عشقش آتشی در جانش افتادکه دردی سخت بی درمانش افتاد
دلش در عشق معجون جنون ساخترخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت
دم سرد از جگر میزد چو کافورفرو میبرد آب گرم از دور
بمانده در عجب حالی مشوشز دست دل دلی در دست آتش
نفس ازجان چون دوزخ بینداختز مستی جامه را نخ نخ بینداخت
همی بدرید جان آن عاشق مستبجای جانش آمد جامه در دست
جهان بر چشم او زیر و زبر شدبیفتاد وز مستی بی خبر شد
چگونه پر زند در خون و در گلمیان راه مرغ نیم بسمل
بدان سان پر زد آن مسکین بی بارزهی عشق و زهی دردوزهی کار
بآخر هم چنان تا ده شبان روزمیان خاک بود افتاده تا روز
برون آمد بمیدان یوسف عهدبزیر چتر چون خورشید در مهد
بتک استاد گلخن تاب در حالدل و جان پرسخن لیکن زفان لال
چو شاه گوی زن چوگان برآورددل درویش را از جان برآورد
چو از چوگان زلفش یافت بوییبسر میشد ز خود بی خود چو گویی
وزیرش وقت دید و جای خالیز گلخن تاب رمزی گفت حالی
که او ده سال از عشقت شب و روزنه خفت و نه چو شمع آسود از سوز
چو هستت این گدا از نیک خواهانمراعاتیش کن چون پادشاهان
اگرچه نیست رنگش راز گوییبسوی او فرو انداز گویی
اگرچه ننگ باشد از چنین بارغریبی نبود از شاهان چنین کار
شه از لطفی که او را بود در تاختبسوی آن گدا گویی بینداخت
بعاشق گفت گویم ده بمن بازچرا ماندی چنین آخر دهن باز
چو از شاه این سخن بشنید درویشبخاک افتاد و میافتاد در خویش
ز چشمش اشک ریزان شد چو بارانهمی لرزید چون برگ چناران
ز جان صد جام خون بر جامه کردهجهانی گرد او هنگامه کرده
برآوردی بدردی باد سردیکه تا هنگامه حالی سرد کردی
بآخر در میان خاک و خواریبگلخن باز بردندش بزاری
دلش مستغرق دریای اندوهز چشم او زمین چون چشم در کوه
هوا از راه او سردی گرفتهملک از روی او زردی گرفته
چو لختی با جهان هستی آمددگر ره خروش مستی آمد
فغان میکرد وز هر سوی میرفتچو باران اشگ او برروی میرفت
چو برقی چون در آن صحرا بماندهچو باران اشگ بر صحرا بمانده
دلش از صحن این صحرا برون بودتنش را بسته با صحرای خون بود
بآب چشم صحرا کرده پر گلجهانی درد صحرا کرده بر دل
نه یک محرم که با او راز گویدنه یک هم دل که رمزی باز گوید
اگرچه خوردن و خفتن نبودشولیکن زهرهٔ گفتن نبودش
بدل میگفت شاهی عالم افروزکه عالم جمله ملک اوست امروز
اگر فرمان دهد در پادشاهیسپه گیرد ز ماهش تا بماهی
وگر یک مردش آرد روی برمنز نامردی نجنبد موی بر من
برون میآید از گلخن گداییببوی وصل زین سان پادشایی
اگر برگویم این راز آشکارهبیک ساعت کنندم پاره پاره
چه سازم چون کنم چون کارم افتادخرم در گل بخفت و بارم افتاد
بآخر مدت ده سال پیوستز عشق پادشاه از پای ننشست
همه شب تا بروز و روز تا شبستاده بر درش میگفت یا رب
قرار و خواب و آرامش برفتهببد نامی خود نامش برفته
زهی دولت که خورشید سرافرازبپیش ذرهٔ خود میشود باز
چو شاه آورد سوی گلخن آهنگخبر آمد بگلخن تاب دل تنگ
چو چشمش بر جمال شاه افتادبلرزید و میان راه افتاد
چو شه در روی آن دلداده نگریستسر او در کنار آورد و بگریست
دل پر جوش او را مرهمی کردخودش میکشت و خود ماتم همی کرد
چو سوی هستی خود راه یابندسر خود در کنار شاه یابند
چگونه آورد پروانه آن تابکه بنشیند بر شمع جهان تاب
نبودش طاقت وصل چنان شاهبرآورد از زمین تا آسمان آه
گلاب از دیدهها بر خویشتن زدبزد یک نعره و جان داد و تن زد
دو دم از خلق آن حیران برآمدیکی بی جان دگر با جان برآمد
برو ای هم چو گلخن تاب عاجزکه تاب وصل شاهت نیست هرگز
برو سودا مپز ای پارهٔ خاککه مستغنیست از تو حضرت پاک
هر آن طاعت که چندان پاک کردندفدای راه مشتی خاک کردند
خطاب آمد که ای پاکان درگاهسجود آرید آدم را بیک راه
که افشاندیم چندین سجدهٔ پاکز استغنای خود بر پارهٔ خاک
که ذات ما ازینها بی نیازستچه جای سجده و جای نمازست
برو ای گلخنی گلخن همی تابدرین آتش بصد شیون همی تاب
برو تا چند ازین تزویر و دستانکه بیهوده بسی گویند مستان
اگر سلطان بسوی تو کند رایچه سازی چون نه جان داری و نه جای
نه جان آنک حالی پیش آرینه جای آنکه نزد خویش آری