گنج

بخش ۲ - الحکایه و التمثیل

شنودم من که پیری بود کاملنه چون پیران دیگر مانده غافل
نه شب خفتی و نه روز آرمیدیبروز و شب کسش خفته ندیدی
کسی پرسید کای پیر دل افروزچرا هرگز نه شب خفتی و نه روز
بدو گفتا نخسبد مرد دانابهشت و دوزخش در شیب و بالا
یکی پیوسته می‌تابند در شیبدگر را می‌دهند آرایش و زیب
میان خلد و دوزخ در زمانهچگونه خوابم آید در میانه
نیاوردست کس خطی بناممکه تا من زین دو جا اهل کدامم
دلی پر تفت و جانی پر تب و تابچگونه یابد آخر چشم من خواب
چو دل پر تفت و جان پرتاب باشدنگونساری من درخواب باشد
هزاران جان پاک نامدارانفدای خلوت بیدارداران
عزیزا چند خسبی چشم کن بازپس زانوی خود خلوت کن آغاز
مباش آخر از آن مستی پریشانکه شب مهتاب بنماید بدیشان
چرا خفتی شب مهتاب آخرچه خواهد آمدن زین خواب آخر
نیندیشی که چون عمرت سرآیدبسی مهتاب در گورت درآید
ترا زیر کفن بگرفته خوابیفرو آید بگورت ماهتابی
براندیشد کسی چون خواب یابدکه در گورش بسی مهتاب تابد
شب مهتاب چون می‌آیدت خوابکه عاشق خواب کم یابد بمهتاب
نکو نبود چه گوید مرد هشیاربخفته عاشق و معشوق بیدار
چه معشوق و چه عاشق این چه لافستبخاکی کی رسد پاکی گزافست
تو مرد گلخن نفس و هواییکجا مردان عشق پادشایی