بخش ۸ - الحکایه و التمثیل
بگوش خود شنودستم ز هر کسکه موری را بسالی دانهٔ بس
ز حرص خود کند در خاک روزنگهی گندم کشد گه جوگه ارزن
اگر بادی برآید از زمانهنه او ماند نه آن روزن نه دانه
چو او را دانهٔ سالی تمام استفزون از دانهٔ جستن حرام است
مثال مردم آمد حال آن مورکه نه تن دارد و نه عقل و نه زور
شده در دست حرص خود گرفتاربنام و ننگ و نیک و بد گرفتار
همی ناگاه مرگ آید فرازشکند از هرچ دارد خوی بازش
هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشتدلش باید ازو ناکام برداشت
چو بستاند اجل ناگاه جانشسر آرد جملهٔ کار جهانش
نه او ماند نه آن حرصش که بیش استکدامین خواجه صد درویش پیش است