گنج

بخش ۷ - الحکایه و التمثیل

شبی خفت آن گدایی در تنوریشهی را دید می‌شد در سموری
زمستان بود و سرما بود بسیارگدا با شاه گفت ای شاه هشیار
تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرمافرا سرآمد این شب نیز بر ما
عزیزا در بن این دیر گردانصبوری و قناعت کن چو مردان
به مردی صبر کن بر جای بنشینبه سر می در مدو وز پای بنشین
حکیمی در مثل رمزی نمودستکه صبر اندر همه کاری ستودست
همه خذلان مردم از شتابستخرد را این سخن چون آفتابست
شتاب ازحرص دارد جان مردمنگه کن حرص آدم بین و گندم
اگر نه حرص در دل راه دادیکجا از جنت الماوی فتادی
ز آدم حرص میراثست ما رادرازا محنتا آشفته کارا