بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل
حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی
از آن چه آب میجستم که ناگاهفتاد انگشتری از دست در چاه
فرستادم یکی را زیر چه سارکه چندانی که بینی زیر چه بار
همه در دلو کن تا برکشم منبود کانگشتری بر سر، کشم من
کشیدم چند دلو بار از چاهفراوان بار جستم بر سر راه
یکی سنگ سیه دیدم در آن خاکچو گویی شکل او بس روشن و پاک
برافکندم که تا سنگی گران هستز دستم بر زمین افتاد وبشکست
دو نیمه گشت و کرمی از میانشبرآمد سبز برگی در دهانش
زهی منعم که در پروردگاریمیان سنگ کرمی را بداری
بچاه تیره در راه بیابانمیان سنگ کرمی را نگه بان
حریصا لطف رزاقی او بینعطا و نعمت باقی او بین