گنج

بخش ۷ - الحکایه و التمثیل

شنودم من که غولی روستاییبه شهر آمد بدست بی‌نوا‌یی
ندیده بود اندر ده منارهتعجب کرد و آمد در نظاره
یکی را گفت این نیکو درختی‌ستهمانا دست‌کشت نیک‌بختی‌ست
بگو تیمار‌دار‌! کار این کیست‌؟کجا شد برگ این و بار این چیست‌؟
جواب او چنین گفتند در حالکه این بارآورد طنگی به‌هر سال
کسی را دردسر گر هست و سخت استهمه داروش طنگ این درخت است
بسی بگریست مرد از بی نواییکه مُرد از دردسر این روستایی
بدو گفتند بر شو طنک کن بازکه تا بی دردسر گردی سرافراز
سلیم القلب بر روی منارهروان شد عالمی در وی نظاره
چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دستفرو افتاد و گردن خُرد بشکست
به نادانی چنین پاکیزه استادز بهر درد سر سرداد بر باد
ز بس کان بی سر و بن درد سر بردسر دردش نبود از دردسر مرد
از آن سر داد بر باد آشکارهکه مسجد برد برتر از مناره
الا ای چون الف افتاده بر هیچبرونت چون مناره اندرون هیچ
میان بستی چو موری لنگ در راهکه بر مویی روان گردی سوی ماه
ترا در راه چندان تفت و بادستکه پیل از وی به گردن برفتادست
چنین بادیت در راه و تو چون موربه مویی می‌شوی بر مه زهی کور
چه اگر اعمی بسی از خود بلافدبه شب در چاه مویی چون شکافد‌؟
چه جویی چون نیابی خویش را بازچه بنشینی بجوی از خویشتن راز
همه بر تو تو بر هیچی زهی کاربگو چون است بر هیچ این همه بار
توی و تو نه آن طرفه معجوننه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون