گنج

بخش ۶ - الحکایه و التمثیل

مگر می‌کرد درویشی نگاهیدرین دریای پر دُر الهی
کواکب دید چون در شب افروزکه شب از نور ایشان بود چون روز
تو گفتی اختر‌ان استاده‌اندیزفان با خاکیان بگشاده‌اندی
که هان ای غافلان هشیار باشیدبرین درگه شبی بیدار باشید
چرا چندین سر اندر خواب دارید‌؟که تا روز قیامت خواب دارید
رخ درویش ِ بی‌دل ز‌آن نظارهز چشم ِ درفشان شد پر ستاره
خوشش آمد سپهر گوژ رفتارزبان بگشاد چون بلبل به گفتار
که یا رب بام زندانت چنین استکه گویی چون نگار‌ستان چین است
ندانم بام بُستانت چه سان استکه زندان تو باری بوستان است
ولی بر بام این زندان ستارهز خلقان عمر دزدد آشکاره
چو این زندان به جانی مزد داریماز آن بر بام زندان دزد داریم
ز دیری گاه من در بند آنمکه سحر صحن گردون بازدانم
که تافت از بیخ و بار هفت طارمخروش و گریهٔ طفلان انجم
دمی این جوز زرین ستارهبرین گنبد نشد سیر از نظاره
مگر ما را درین ره طفل دانندکه چندین جوز بر گنبد فشانند
بگو تا کی حلال سعر گردوننماید هر شبی لعبی دگرگون
گهی مه در دق و گاهی در آماسگهی گشته سپر گاهی شده داس
گهی در خوشه چون از سیم داسیگهر در گاو چون زرین خراسی
که داند کاین کله‌دار‌ان افلاککمر بسته چرا گردند در خاک
که داند کاین هزاران مهره زرینچرا گردند در نه حقه چندین
درین دریا چرا غواص گشتندسماعی نیست‌، چون رقاص گشتند‌؟
نه پی شان از طواف خود بگیردنه دل شان از مصاف خود بگیرد
مشعبد‌وار تا کی مهره بازند‌؟درین نُه حقه بر هم چند تازند‌؟
هزاران بار برگشتند بر همیکی افزون نمی‌گردد یکی کم
طریقی مشگل و کاری شگرف استدلم ز اندیشهٔ این‌، خون گرفته‌ست
دمی زیشان یکی از پای ننشستکه تا خود کی دهد مقصودشان دست
دلی پر شوق می‌گردند عاجزز گَردِش می‌نیاسایند هرگز
خموشانند سر در ره نهادهزفان ببریده و در ره فتاده
همه چون صوفیان خرقه پوشندز بی‌خویشی درآن خوشی خموشند
در آن گردش نه مستند و نه هشیارنه در خوابند زان حالت نه بیدار
شبان‌روز‌ی از آن در جست و جویندکه تا محشر به‌جان جویای اویند
تو شب خوش خفته ایشان در ره اوهمی بوسند خاک درگه او
دلا حاصل کن آخر تیز‌بینیترا تا چند ازین آویز کینی
چه می‌گویی که این بت‌های زرینازین گشتن چه می‌جویند چندین
برو از روی بت‌ها دیده بردارسر بت را فرو گردان نگوسار
چو ابراهیم بت‌ها بر زمین زننفس از لا احب الآفلین زن
ترا با آفرینش نیست کاریکه باشی در همه عالم تو باری
تو‌را با حکمت یزدان چه کار استمزن دم گرنه جانت زیر دار است
اگر صد سال در اندیشه باشیگیاه خشک و باد بیشه باشی
اگر مقصود کس را دست دادیز نادانی ز ره باز اوفتادی
شدی از جست و جویی باکنارینماندی رونقی درهیچ کاری
چو نشناسی سر مویی ز اسراربه نادانی چه گردی گرد این کار
ترا خاموشی و صبر‌ست راهینخواهی یافت به زین دست‌گاهی
مکن با سرّ این معنی دلیر‌یکه چون مور‌ی شوی گر نره‌شیر‌ی
یقین دانم که بسیاری برنجیکه رعشه داری و سیماب سنجی
تو هرگز هیچ شطرنجی نبردیبه شطرنج اندرون رنجی نبردی
چو تو شطرنج بازی می‌ندانیاز آن از یک دو بازی می‌بمانی
چه دانی تو که رخ چندان چرا رفتشه از هر سوی سرگردان چرا رفت
ز یک سو اسب بینی رخ نهادهز یک سو پیل بر گردن فتاده
پیاده چون ببینی بر کنارهکه فرزین شد ترا گیرد سواره
ذراعی نیست آخر نطع شطرنجکه تو در وی فروماندی به صد رنج
برین نطعی که در چشم است خردتنمی‌دانی که تا در چیست بردت
چنین نطعی که بحر سرنگون استچه دانی لَعب‌های او که چون است
تو صد بازی کجا از پیش بینیکه تو نه پس روی نه پیش بینی
چو لعب نطع شطرنجی ندانیز لعب چرخ بی شک خیره مانی
ز یک سو خرمن زر کهکشان راز یک سو دانهٔ زر آسمان را
دو مرغ اندر پی دانه دویدهعددشان شش یکی زیشان پریده
ز گندم خوشه بر خرمن رسیدهدو دهقان گاو در خرمن کشیده
ترازو‌یی به گندم کرده بازوجوی ناسخته هرگز آن ترازو
به دریا درفکنده دلو‌ی از چنگبرآورده ازو ماهی و خرچنگ
بره با بز شده سوی چراگاهبه نخجیر آمدی شیری ز روباه
کمان بر شیر دهقان برگشادهبره دو پای بر کژدم نهاده
چو تو دهقانی و گردون نگردیبرو تن زن‌، به گِردِ این چه گردی‌؟
بره جان و دلت بریان بسی کردبره بریانی‌یی زین سان بسی کرد
چو گاو از خشم با تو در سرو شدچرا خواهی تو ریش گاو او شد
چو جوزا از تو چون برنا کمر جستبرین پستی ازو نتوان کمر بست
به زیر چنگ خرچنگ اندری تواز آن هر ساعتی واپس تری تو
تو این دم در دهان شیر اسیر‌یچه دانی زانک این دم شیر‌گیر‌ی
ز خوشه دانه‌ای بی‌غم نبینیکه یک جو ندهدت بی‌خوشه‌چینی
چو سنجد در ترازو زور بازو‌تکه برد او از تنور اندر ترازو‌ت
به کژدم چون توان ظن نکو بردکه او خود کژدم زنده فرو برد
کمان گر در زه آید برد جانتچو زه بر تو کشد ناگه کمانت
ز بز بازی بز چشم تو خیره‌ستسر بز دار این بز گر حظیره‌ست
چو دلوت گفت در دلو آی بر ماهچو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه
به موری در کف ماهی اسیریکه تو چون ماهی هنگامه گیری
چه دانی لعب چرخ بوالعجب بازبرو انگشت حیرت نه به لب باز
کناری گیر زین نطع مزینچه می‌ریزی میان ریگ روغن
دلت در سیر نطع چرخ بستیبرو دنبال زن بر ریک و رستی
ز نطع چرخ درمانی علی القطعبرو بر ریگ رو تا چند ازین نطع
برین نطع زمینت بیم جان استکه دم چون ریگ در شیشه روان است
برین نطع زمین منشین به شاهیکه تو بر ریگ گرمی همچو ماهی
فلک نطع و زمین ریگ است هر روزبرآرد تیغ خورشید جهان سوز
ز نطع و ریگ دل نومید داریکه بر سر تیغ زن خورشید داری
به آخر چون نه اهل این سراییمیان نطع و ریگ از سر برآیی
ز حیرت گرچه در دردسری تومده بر باد سر را سرسری تو