بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل
ز رب العزه اندر خواست داودکه حکمت چیست کآمد خلق موجود
خطاب آمد که تا این گنج پنهانکه این ماییم بشناسند ایشان
چو از بهر شناسایی گنجیبگلخن سر فرو آری برنجی
اگر چشم دلت بیننده بودیترا بینندگی زیبنده بودی
ز نور چشم سر چیزی نیایددلت را نور چشمی میبباید
که عیسی را و خر را چشم سر بودولی چشم دل عیسی دگر بود
اگر هرگز دلت را دیده بودیعجایبهای این ره دیده بودی
اگر چه وصف آن عمری شنیدینیاری فهم کردن چون بدیدی
اگر هر دم حضورش را بکوشیز واسجد واقترب تشریف پوشی
اگر عهد ازل را آشناییاز آن حضرت چرا گیری جدایی
به معنی باز جان را آشنا کنسزای قرب دست پادشا کن
که چون از طبل باز آواز آیدز شوق آن باز در پرواز آید
چو بی دل گردد و بی جان نشیندهمه بر ساعد سلطان نشیند
ولی تا باز را در سر کلاه استکجا درخورد دست پادشاه است
چو راه آموزد و بیننده گرددز دست پادشاه دل زنده گردد
بداند باز در اعزاز ماندهکه زین پیش از چه بود او بازمانده
ولی گر بازت اینجا باز ماندشه او را پیش خود چون بازخواند
اگر این باز پروردی به اعزازبه اعزازی بدست شه رسد باز
وگرنه خود جواب تو دهد شاهزهی حسرت که از شه بینی آنگاه