بخش ۲۴
بتو این سر مشکل باز گویمز عشق و منزل او راز گویم
مقام عشق باشد در همه جاو از او خالی نباشد هیچ مأوا
مقام او زمین و آسمانستمقام او فراز لامکانست
مقام او بود اندر دل و جانبنور عشق باشد زنده انسان
بهر جائی که باشی درحضور استولی نادان ز سر عشق دور است
ز سر او اگر آگاه باشیبهر دو کون بیشک شاه باشی
چو منزل اندرون جان کند عشقهزاران خانمان ویران کند عشق
بجز عشق از درون جان بدر کنبسوی قرب وحدت تو گذر کن
بشوقش ساز ویران خانهٔ تندو عالم را تو پشت پای میزن
ز هجرانش چرا رنجور باشیبنان و شربت و انگور باشی
تو تن پرور شوی از چرب و شیریننمیدانی طریق ملت و دین
تن تو هست بیشک دشمن توبلای جان تو باشد تن تو
کسی دشمن نه پرورده است هرگزهمی کن از وجود خویش پرهیز
بکوی عشق جانان کی رسی توکه گلخن تاب تن همچون خسی تو
گذر کن در لباس گلخن تنچو مردان در ره عشقش قدم زن
بمنزلگاه عشقش عاشقانندسراسر عاشقان عارفانند
چو با خود عشق را همخانه یابیدرین ره عقل را دیوانه یابی
میان عاقلان صورت پرستیمیان عاشقان شوقست و مستی
درین ره عاقلان بیگانه باشنددرین ره عاشقان دیوانه باشند
میان عاقلان زهر است و فریادمیان عاشقان مستی و بیداد
میان عاقلان زهد و نماز استمیان عاشقان راز و نیاز است
میان عاقلان تکرار باشدمیان عاشقان اسرار باشد
میان عاقلان تقلید باشدمیان عاشقان توحید باشد
ز عشاقان شنیدم سر توحیدگذشتم از میان عقل و تقلید
سبق از عاشقان دین بیاموزچو عود از آتش عشقش همی سوز
ز اسرارش اگر آگاه گردیهمیشه مقبل درگاه گردی
درین درگه همیشه عاشقانندکه هر دم جان به جانان برفشانند
به ظاهر عشق را درگاه باشدنه هر کس را بدرگه راه باشد
اگر خواهی که ره یابی بدرگاهبعشق مرتضی میباش همراه
ز عشق مرتضی گردی همه نوراناالحق گوئی و گردی تو منصور
ز عشق مرتضی باشی سلیماندهی بر جن و انس و طیر فرمان
ز عشق مرتضی اسرار دانیبیابی زندگانی جاودانی
ز عشق مرتضی یابی تو بهرهروی در بحر وحدت همچو قطره
ز عشق مرتضی درویش باشیبنزد جاهلان خاموش باشی
ز عشق مرتضی در باز جان راوداعی کن همه ملک جهان را
ز عشق مرتضی گر در خروشیز دستش شربت کوثر بنوشی
ز عشق مرتضی خورشید باشیحقیقت زندهٔ جاوید باشی
ز عشق مرتضی عطار باشیمطیع حیدر کرار باشی
نشسته عشق او با جان عطاربگویم سر او را بر سر دار
دگر از من ز پیر راه پرسیسخن از مظهر الله پرسی