بخش ۱
یکی پیری مرا آواز میدادکه ای عطار از دست تو فریاد
جهان بر هم زدی و فتنه کردیبه دیوار مذاهب رخنه کردی
تو گفتی آنچه احمد گفت باهوتو گفتی سر به سر اسرار یاهو
تو گفتی آنچه سلمان در نهان گفتتو گفتی آنچه منصور او عیان گفت
تو هشیار طریقت مست کردیتو مستان شریعت پست کردی
تو در عالم زدی لاف توکلجفای ظالمان کردی تحمل
تو گفتی سرّ توحید خداوندنداری در تصوف هیچ مانند
تو کردی راز پنهان آشکارابیا با من بگو معنی خدا را
که تا یابم وقوفی از معانیکنم در علم و حکمت کامرانی
بیا بر گو که منزلگاه آن یارکه پنهان بینمش از چشم اغیار
بیا برگو که آن روح روانمکه تا این نیم جان بر وی فشانم
بیا برگو تو حال عاشقان راکه در راه خدا کردند جان را
بیا برگو طریق فقر و درویشکه دارم من دلی از درد او ریش
بیا برگو که انسان کیست در دهرکه باشد در معانی باب آن شهر
بیا برگو زحال زهد و تقویبه پیش کیست این معنی و دعوی
بیا برگو که راه حق کدامستکرا گوئی که اندر دین تمام است
بیا برگو که ناجی کیست در دینکه باشد هالک دریای خونین
بیا برگو که علم دین کدام استزر ومال جهان بر که حرام است
بیا برگو که این افلاک و ایوانز بهر چیست همچون چرخ گردان
بیا برگو که لذات جهان چیستدرون این سرا جان جهان کیست
بیا برگو که سلطانان عادلز عدل خود چه خواهد کرد حاصل
بیا برگو ز حال شاه ظالمکه از ظلم است مجرم یا که سالم
بیا برگو که خود حق را که دید اوکدامین قطره شد در بحر لولو
بیا برگو که سر لو کشف چیستمعانی کلام من عرف چیست
بیا برگو ز حال نوح و کشتیاگر با نوح در کشتی نشستی
بیا برگو سلیمانی کدامستچرا در پیش او پرنده رام است
بیا از حال قاضی گوی و مفتیچرا خوردی چو ایشان و نخفتی
بیا بر گو زحال احتسابمکه تا ساقی دهد جام شرابم
بیا برگو عوام الناس را حالکه بینم شان گرفتار زر و مال
بیا برگو طریق اغنیا رابیان گردان تو سرّ اولیا را
بیا برگو که آن زنده کجا شدکه از تن جان شیرینش جدا شد
بیا برگو که از یک دین احمدکز او هفتاد و دو ملت برآمد
بیا برگو زعشق یار سرمستکه برده است عشق او بر جان ما دست
بیا برگو که سر راه با کیستدر این هر دو سرا آگاه ما کیست
بیا برگو که زنده کیست جاویدکه از وی زندگی داریم امید
بیا برگو همه اسرار عالمکه در وی بحرها باشد مسلم
چو کرد این سی سؤال آن پیر از منفرو بردم سر اندر جیب دامن
فتادم در تفکر کی الهمبهر حالی توئی پشت و پناهم
بهر چیزی که دارد از تو نامیسؤالی کرد از من در کلامی
تو ای دریای اسرار نهانینمیدانم من مسکین تو دانی
تو گویا کن به فضل خود زبانمبده سری که اسرارت بدانم
ز من پرسد تمام سر پنهانز من پرسد تمام رمز پیران
سؤال اوست از اسرار منصورسؤال اوست از موسی و از طور
مرا پرسد ز مشکلهای عالمز سر گندم و احوال آدم
مرا گفتی نگو اسرارها راطریق مصطفی و مرتضی را
مرا کی زهرهٔ اسرار گفتنطریق حیدر کرار گفتن
مرا پرسی که راه حق کدام استکرا دانی که در عالم تمام است
کرا قدرت بود بی امر جبارکه گویم آشکارا سر این کار
مرا میپرسد از آن پیر کاملکه واقف زو که شد پس کیست غافل
مرا پرسد ز هفتاد و دو ملتچرا یک حق و دیگرهاست علت
دگر پرسد سلیمانی چه چیز استکه همچون یوسف مصری عزیز است
نکردی تو سلیمانی چه دانیرموز عشق سلطانی چه دانی
رموز مرغ و مور و وحش صحراچه چیز است کان سلیمان داند او را
رموز مار و مور و ماهی و طیرسراسر گفتهام در منطق الطیر
میان انبیا این سر نهانستمیان اولیا اما عیانست
دگر پرسد ز حال قاضی ماکه او شرع نبی داند به غوغا
ز شیخ و قاضی و مفتی چه گویمطریق مرتضی را از که جویم
بخود بربستهاند شرع نبی رانمیدانند امام حق ولی را
شریعت را گرفتهاند به ظاهرولیکن مرتضی را گشته منکر
دگر پرسد ز اهل احتسابمچرا مانع شوند اندر شرابم
جواب این سؤال از من نیایدمرا این راز را گفتن نشاید
همه عالم ازین آزار دارندبه نزد حق ازین گفتار دارند
دگر پرسد عوام الناس چونندچرا در دانش باطن زبونند
عوام الناس را احوال مشکلعوام الناس را پایست در گل
عوام الناس این معنی ندانندعوام الناس در دعوی بمانند
عوام الناس خود خود را زبون کردبدریای جهالت سرنگون کرد
دگر پرسد که حال اولیا چیستامام دین ز بعد مصطفی کیست
نباشد حد این گفتار کس رانیارم در دل خود این هوس را
دگر پرسد کی آدم از جهان رفتبه عزت درجهان جاودان رفت
بگو آن آدم و گندم کدام استچرا در رهرو آن دانه دام است
بگویم زین سخن ای یار محرمدر این اسرار کم باشند همدم
دگر پرسد ز عشق یار سرمستکه اسرارش بگو ز آن سان که او هست
بده جامی از آن آب حیاتمرهان از محنت و رنج مماتم
ز مرگ جهل تا من زنده گردممیان عاشقان فرخنده گردم
ندارم این سئوالت را جوابینخوردم من ازین سرچشمه آبی
بگوید این به فضل خود خداوندگشاید از دل من قفل این بند
دگر گوید ز سر کار برگوطرین آن دل بیدار برگو
مرا آگاه کن از سر این راهکه باشد واقف اسرار الله
هر آن کو واقف سر اله ستجنید و شبلی و کرخی گواه ست
جنید و بایزید آگاه بودندبه شرع مصطفی در راه بودند
طریق مرتضا را راه بردندازین عالم دل آگاه بردند
برو ای یار این سر را نگهدارمگو اسرار یزدانی به اغیار
به اول پرسی از اسرار آن یارکه پنهان بینمش از چشم اغیار
جواب این سخن سر نهانستولی آن یار در عالم عیانست
بود روشنتر از خورشید تابانولی منکر شدش از جهل نادان
به سان آفتابست در جهان فاشندارد تاب دیدن چشم خفاش
نمیدانند همچون ظلمت از نورچنان داند کز چشم است مستور
حقیقت منزل او لا مکانستبه معنی در زمین و آسمانست
مقام او بود اندر همه جاازو خالی نباشد هیچ مأوا
همه شیئ بذات اوست هستیچه از گون بلندی و چه پستی
اگر خالی شود از وی مقامینه مستی داشتی از وی نه نامی
دو عالم از وجود اوست موجودهر آن چیزی که بینی او بود بود
به باطن این چنین میدان که گفتمبه ظاهر سر او را مینهفتم
کنون با تو بگویم گر بدانیز جاهل دار پنهان این معانی
ازو باشد حقیقت هستی مامر او را در وجود ماست مأوا
بما نزدیکتر از ماست آن یارکسی داند که شد از خود خبر دار
تو گر خواهی که بینی روی دلدارطلب کن مظهر معنی اسرار
به مظهر چونکه ره بردی امینیحقیقت روی آن دلدار بینی
به چشم جان بباید دید نورشکه تا باشی همه جا در حضورش
چه دانستی به معنی مظهر نورشوی اندر حقیقت همچو منصور
شوی اندر معانی همچو انواربگوئی سر او را بر سر دار
نموده در همه جا مظهر نورولی نادان از آن نور است مهجور
به چشم جان ببین آن نور مظهرکه تا بینی بمعنی روی حیدر
به چشم جان نگه کن روی جانانکه تا یابی حقیقت بوی جانان
به چشم جان بباید دید رویشکه تا یابی به معنی رو به سویش
بود حیدر حقیقت مظهر نوربه گیتی همچو خورشید است مشهور
حقیقت بین شو و در وی نظر کنبجز او از وجود خود بدر کن
به معنی گر تو بردی ره بدان نوراگر نزدیک او باشی توی دور
اگر ره بردی و از وی تو دوریبه معنی و حقیقت در حضوری
مرا در جان و دل آن یار باشدز غیر او دلم بیزار باشد
حقیقت در زبانم اوست گویابود در دیدهٔ من نور بینا
تو او را گر شناسی راه یابیحقیقت مظهر الله یابی
تو بشناس آنکه او از نور ذاتستبه گیتی آشکارا در صفاتست
تو بشناس آنکه مقصود جهان استبمعنی رهبر آن کاروانست
تو بشناس آنکه حق او را ولی خواندنبی از بعد خود او را وصی خواند
تو بشناس آنکه او در عین دیده استهمه درهای معنی را کلید است
تو بشناس آنکه او باب النجاتستبفرمانش حیات و هم ممات است
تو بشناس آنکه او را جمله جود استکه هم درجان و هم در خرقه بوده است
تو بشناس آنکه او هادی دین استیقین میدان که شاه مرسلین است
تو بشناس آنکه او پیر مغانستحدیث او زبان بی زبانست
تو بشناس آنکه بس اسرار او گفتحدیث خرقه و انوار او گفت
بود آن کو محمد بود جانشمحل نزع بوسیده دهانش
بدان بوسه به او اسرارها گفتمر او را سرور اسرارها گفت
هم او سردار باشد انبیا راهم او سالار باشد اولیا را
امیرالمؤمنین اسم وی آمدحدیث سر او خود از نی آمد
امیرالمؤمنین آمد اماممکه مهر اوست در دل همچو جانم
امیرالمؤمنین است نور یزدانتو او را نطق ونفس مصطفی دان
امیرالمؤمنین است نور یزدانامیرالمؤمنین از جمله آگاه
امیرالمؤمنین است اصل آدمامیرالمؤمنین است فضل آدم
امیرالمؤمنین روح روانمبه معنی نطق گشته در زبانم
امیرالمؤمنین دانای سرهاامیرالمؤمنین در جان هویدا
امیرالمؤمنین را دان که شاهستمرا در کل آفت ها پناه است
امیرالمؤمنین است اسم اعظمامیرالمؤمنین است نقش خاتم
امیرالمؤمنین راه طریقتامیرالمؤمنین بحر حقیقت
امیرالمؤمنین است اصل ایمانامیرالمؤمنین است ماه تابان
امیرالمؤمنین قهار آمدامیرالمؤمنین جبار آمد
امیرالمؤمنین در حکم محکمامیرالمؤمنین با روح همدم
امیرالمؤمنین را تو چه دانیکه بغضش در دل و جان مینشانی
ز بغضش راه دوزخ پیش گیریزحبش در ولای او بمیری
تو را ایمان و دین از وی تمام استکه اندر هر دو عالم او امام است
درین عالم بسی من راه دیدمهمه این راه را من جاه دیدم
بغیر از راه او کان راه حق استدگرها جمله مکر و هات و دق است
به معنی اهل دین را راه وحدتدو دارد هم طریقت هم شریعت
ترا از سر حق آگاه کردمدرین معنی سخن کوتاه کردم
دگر پرسی حدیث عاشقان راطریق عاشقان جان فشان را