گنج

شمارهٔ ۹۳

هر آنگو دیده بگشاید براو چشم از جهان بنددز جان یکسر برید آنکس که دل بر جان جان بندد
مخوانم زان قد و طلعت بسوی طوبی و جنتبلی جائی که او باشد که دل بر این و آن بندد
مه من سر بسر مهر است نبندد در بروی کساگر بندد همان آتش بجان آن پاسبان بندد
در میخانه خواهد محتسب بندد بفصل گلبپای داوری میرم که دست این عوان بندد
گره افکنده در کارم بتی کز اشک گلنارمگره ها ساحر چشمانش بر آب روان بندد
فغان عالم آشوبم نماید رستخیز حشراگر سیل دو چشمم ره نه بر خیل فغان بندد
همین نی چشم بد از یار کند عقدالنظر اسرارکه از سر دهان او رقیبان رازبان بندد