گنج

شمارهٔ ۸۸

ما ز میخانه عشقیم گدایانی چندباده نوشان و خموشان و خروشانی چند
ای که در حضرت او یافتهٔ بار ببرعرضهٔ بندگی بیسر و سامانی چند
کای شه کشور حسن و ملک ملک وجودمنتظر بر سر راهند غلامانی چند
عشق صلح کل و باقی همه جنگست و جدلعاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند
سخن عشق یکی بود و لی آوردنداین سخنها بمیان زمرهٔ نادانی چند
آنکه جوید حرمش گو بسر کوی دل آینیست حاجت که کند قطع بیابانی چند
زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروشخورده بینها است در این حلقه و رندانی چند
نه در اختر حرکت بود نه در قطب سکونگر نبودی بزمین خاک نشینانی چند
ای که مغرور بجاه دو سه روزی بر مارو گشایش طلب از همت مردانی چند