شمارهٔ ۵۷
باز یار بیوفای ما سر یاریش نیستذرهٔ آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
بخت من درخواب گویاروی زیبای تو دیدزانکه عمری شدکه درخوابست و بیداریش نیست
مردآیادر قفس یا با خیالت خوگرفتمرغ دل کو مدتی شد ناله و زاریش نیست
ما و دل بودیم کو اندیشهٔ ما داشتیلیک صدفریاد کآن هم تاب غمخواریش نیست
تکیه بر دل داده مژگانش ز بیداری چشمآری آری بیش ازاین تاب پرستاریش نیست
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کنیمردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست
روی آزادی مدام اسرار کی دید از قیودمرغ دل کاندر خم زلفی گرفتاریش نیست