گنج

شمارهٔ ۱۷۴

ز اِشتیاق تو مُردم نه پیکی و نه پیامیز هجر جان به لب آمد نه قاصدی نه سلامی
چه باشد ار بنمائی ز نامه نافه گشائیز زلفِ غالیه سا ، خُوش نمی کنی چُو مشامی
چه می شود اگر از عین لطف و بنده نوازیفتد نظر به عنایت ز خواجهٔ به غلامی
نشد نصیب نه سیب زنخ نه شربت لعلتبه شکّرین سخنی کن علاج تلخی کامی
بپاسبان حرم از ره ثواب بگوئیدکه تا بکی بنشیند کبوتری لب بامی
بیاد خسته دلی ده بباد نفخهٔ زلفیز سر گرانی زلف ار به کلبه ای نخرامی
خدای را سوی صیاد عرض حال بداریدکه چند مرغ اسیری بود به گوشهٔ دامی
چه خوش بود که ببینم شبی به خلوت اسرارنشسته دلبرِ مَهرو ، نهاده شیشه و جامی