گنج

شمارهٔ ۱۷۲

خوبان همه چو صورت تو دلنشین چو جانیگر گوش حق شنو هست هم اینی و هم آنی
از شوق روی دلبر دارم دلی بر آذرای پرده دار آن در زان پرده کی نشانی
با دوست همنشینیم و ز هجر او دلم خونتا سر این بگوید کویار نکته دانی
هر دل که نور حق دید جز نور حق نباشدنی نزد او زمینی است نی پیشش آسمانی
بی انتظار محشرحق بین فنای کل دیدگشتی چو فانی از خود گردید خلق فانی
چون هست عکس یکتا نبود دو چیز همتادر ملک هست جز هست چون نیست، نیست ثانی
امروز جلوهٔ وی رندان کهن شمارندکور است در هر آنی روی نوی و آنی
سر دهانت ای شه معلوم کس نگردیدهم زان دهد گر آید اسرار رابیانی