گنج

شمارهٔ ۱۶۲

نه بگویمت که مهری نه بخوانمت که ماهیکه حقیقت تو ناید بعقول ماکماهی
ز من بلا کشیده ز چه رو دلت رمیدهکه نمیکنی تو گاهی بمن گدانگاهی
منما جفا و کینه بنمای بی قرینهحذری ز سوز سینه که کشم ز دستت آهی
بگذشت عمر و تا چند ز بیم طعن دشمنبرهی رود نگار و من بینوا براهی
تو بریز خون و مندیش باین صباحت از حشرکه نیاید از دل کس که باین دهد گواهی
همگی سفید روز و بکنار سبزه خرممن و اشک سرخ و روز سیهی و رنگ کاهی
چه زیان ملازمان را که تفقدی نمایندبگدا که نیست بارش بحرم سرای شاهی
من اگرنه در شمارم برهش امیدوارمکه ز تاجور فقیری بنهم بسر کلاهی
تو مزن مرا بخنخر تو مرا مران از این درکه بجز در تو دلبر نبود مرا پناهی
که چنین شدی بدآموز ترا بحق اسرارکه ز حال او نپرسی ز نسیم صبحگاهی