گنج

شمارهٔ ۱۵

کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنت‌هادلم صد چاک شد از بس که خوردم تیر آفت‌ها
سپند از انجم و مجمر ز مه هرشب از آن سوزدکه سارد از رخ خوب تو ایزد دفع آفت‌ها
دهید ای ناصحان پندم ز هول حشر تا چندمدمی صدبار می‌بینم از آن قامت قیامت‌ها
عجب دارم که صورت بست در مرآت آن صورتکه بتواند کشد با آن نزاکت عکس صورت‌ها
زنم هر لحظه اوراق کتاب دیده را برهمکه جز نقش تو گر جویم بشویم ز اشک حسرت‌ها
ز صهبای شهودش جرعهٔ ساقی کرامت کنکه بر اسرار روشن گردد اسرار کرامت‌ها