گنج

شمارهٔ ۱۴۷

ای رخت برگ گل سور و لبان نیز چنانسخنت آب حیاتست و دهان نیز چنان
نیست ریحان چوخطت نافهٔ چین نیز چنینسرو نبود چو قدت نخل جنان نیز چنان
سرکه پامال تو ای سروروان گشت چه غمسر نثار قدمت نقد روان نیز چنان
گرچه فحش است بکاغذ دوسه حرفی بنویسکه چو شهد است بیان تو بَنان نیز چنان
غیر محرم به حریم تو و من محروممبا من اینطور روا نیست به آن نیز چنان
بکمین تا بکمان ناوک کین است ترادل خونین هدف تیر تو جان نیز چنان
روزها دیده براه و همه شب ناله و آهروز اسرار چنین است و شبان نیز چنان