گنج

شمارهٔ ۱۴۳

بر افتی ای فراق از روزگارانکه یاران را جدا کردی ز یاران
بما امروز نگذارندش اغیاربروز داوری هم دادخواهان
نقاب عنبرین از صبح رخساربرافکن تا برآید بامدادان
نشاید دم زدن ورنه نبایستباین سنگین دلی سیمین عذاران
بماکن گوشهٔ چشمی که عمری استبه خاک درگهیم امّیدواران
من ار قلبم قبولم کن که چندی استشدم هم صحبت کامل عیاران
به فریاد دل ما رس که زیبا استعدالت گستری از شهریاران
ندیدم حاصلی از کشتهٔ خویشنچیدم نوگلی در نوبهاران
دل و جان فرش راهت کرده اسرارکه گوئی کیستند این خاکساران