گنج

شمارهٔ ۱۲۱

هان وامگیر رخش طلب یکزمان ز تکتا بگذری ز دانش اسما تو از ملک
گر ترک نفس گیری و فرمان حق بریفرمانبرت شود ز سما جمله تا سمک
دُر گران عشق بدست آر ار کسیورنه چه سود خرقه و دستار با حنک
در این مس بدن زر خالص نهاده حقآنکس شناسد آنکه کند قلب خود محک
دادت چهار دور چو اندر گلت سرشتیکقبضه از عناصر و نه قبضه از فلک
چون خاک و جان پاک قرین میشود به همبر نه رواق گام نهد بلکه بر ترک
آنموزجی که هفت کست در وی اندرستخواند آنکسی که حرف خودی را نمود حک
کوشش نمای تا نگری از همه جهانوجه نگار باقی و باقی و ماهلک
در جملهٔ مراتب اعداد لایقفنبود به پیش دیدهٔ اسرار غیریک