شمارهٔ ۱۱۳
افسردگانیم از باده کوشطتا دروی افتیم غلتیم چون بط
غم لشگر انگیز دوران بلاخیزکو جام و ساقی کو عود و بربط
آفاق دیدم انفس رسیدممن ذایدانیه ما شفته قط
صدچون سروشش حلقه بگوششناخوانده او لوح ننوشته او خط
جانان و جانم جان و روانمنی بلکه اعلق نی بلکه اربط
جنات و انهار باوصل دلدارآن غبن افحش وین ربح اغبط
اسرار جز نام فی وان دلارامآغاز و انجام هم بلکه اوسط