گنج

شمارهٔ ۱۱۱

ز جهان بود وجود تو غرضگل عرض بوده و بود تو غرض
گرچه مسجود ملک شد آدمبود از آن سجده سجود تو غرض
زین همه شاهد و مشهود بودذوق را شهد شهود تو غرض
گرچه دستان زن گل شد بلبلداشت در پرده سرود تو غرض
آنچه کالا که در این بازار استهست سرمایه و سود تو غرض
بزم آرا و چمن پیرا رادر دو کون است و رود تو غرض
گرچه نعت گل و نسرین میگفتداشت اسرار درود تو غرض