شمارهٔ ۹۵ - قطعه هزلیه
چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدانچنان گردد که پندارم سماروغ است یا جله
درآویزم حمایلوار یکسر خویشتن را زوبه گرد گردن و پشتش کنم آغوش چون بخله
همیچینم همیکوشم به دندان با زنخدانشهمیپیچد غلام از رنج و با او میزنم کله
فراز گنبد سیمینش بنشینم به کام دلز زر و سیم گنبد را به کام او دهم غله
بجنبانم قلم چندان در آن دو گنبد سیمینکه سیماب از سر حمدان فرو ریزد در آن شوله
برافشانم خدو آلوده چله در شکاف اوچو پستان مادر اندر کام بچه خرد در چله
چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخشکه از بینی سقلابی فرود آید همی خله
نه دام اما مدام سرخ پر کرده صراحیهانه تله بلکه حجره خوش بساط او کنده با پله