گنج

شمارهٔ ۲

چو شاه از جای خود عزم سفر کردسپاه و لشکر خود را خبر کرد
چو دید آن شه که عالم هست ویرانز گنج خویشتن کارش چو زر کرد
سپاه شاه را چون بود جا تنگبه یک دم لشکر خود در به در کرد
چو شه عادل رعیت عدل جو بودبه عدل خود جهان با زیب و فر کرد
سپاهش چون رعیت پرور آمدگدایان را امیر معتبر کرد
به آخر آفتاب روی خوبشز نور خود جهان را چون قمر کرد
به روی خود فکند از عز نقابیز شوقش خلق را بی پا و سر کرد
به جست و جوی او بودم که ناگاهبه لطف خود دمی بر من گذر کرد
به زیر پرده چون دیدش اسیریجهان را زین خبر صاحب نظر کرد
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پردهٔ کون و مکان اوست
بدرد دل گرفتارم ندانمکه جان بردن ز دست غم توانم
شدم درماندهٔ رنج فراقتبه وصل خود بکن درمان جانم
دمی بنما مرا بی پرده دیدارز قید هستی خود وارهانم
چنان حیران حسن خویش سازمکه از فکر دو عالم بازمانم
چو بینم بی رقیبان وصل دلبربه عالم پادشاه کامرانم
چو دیدم حسن تو ز اوراق عالمجهان را مصحف روی تو خوانم
چو بنمودی جمال نوربخشتبسان ذره سرگردان از آنم
اسیری جلوه روی چو ماهشچو دیدی از جهان بی شک برانم
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
مدام از باده لعل تو مستمچو چشم پر خمارت مِیْ پرستم
به مجنونی شدم سردفتر عشقزمام عقل شد کلی ز دستم
نگردم تا ابد هشیار دیگرچو مست از باده جام الستم
نبودم برخلاف رایت ای دوستاز آن روزی که با تو عهد بستم
چو افکندی نقاب از روی چون ماهز قید کفر و دین یکباره رستم
چو دل برخاست کلی از سر جانبه بزم وصل جانان خوش نشستم
چو گشتم نیست در دریای هستینه موجم این زمان دریای هستم
شدم رند و خراباتی و مِیْ خوارز مستی توبه و تقوی شکستم
اسیری چون شدی مست از می عشقکنم این سِر عیان چون مست مستم
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
دلا کار دو عالم شد به کامتنشان عشق چون آمد به نامت
عیان از روی جمله حسن او بینچو اقلیم شهود آمد مقامت
ز تیغ غمزهٔ آن چشم خونریزنخواهم برد جان آخر سلامت
بیا بنشین و بنشان فتنه از پاکه پیدا شد قیامت از قیامت
تو شاه حسنی و عالم گدایتتوئی خواجه جهان جمله غلامت
ز مال و ملک عالم بی نیازمچو گنج معرفت کردی کرامت
چو حاصل شد مرا امروز دیدارنیَم موقوف فردای قیامت
ز زیر پردهٔ هر ذرّه بینمز خورشید جمالت صد علامت
اسیری میرسد از جمله عالمبه گوش جان خطابی بر دوامت
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
مائیم حجاب روی دلدارپنهان به نقاب ماست آن یار
مائی ز میان اگر برافتدروی چو مهش شود پدیدار
در کسوت هرچه گشت موجودبنمود جمال دوست رخسار
آن یار جمال خود عیان کردبر صورت و نقش جمله اغیار
هرچند ظهور بیشتر کردمیگشت نهان‌تر او به هر بار
از فرط ظهور گشت مخفیدر عین خفا نمود اظهار
تا نقش دگر ظهور یابدپیوسته نماید او به اطوار
گه زاهد و گاه مِیْ پرست استگه مستِ نمود گاه هشیار
چون نقش عجب برآب زد اوگشتند خلایقش طلبکار
دیوانه دلی از آن میانهگفتش که ز رخ نقاب بَردار
گفتند حجاب هستی تستخود را ز حجاب خود برون آر
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
ساقی به شراب گیر دستمپر کن قدحی که مِیْ پرستم
از جام و سبو گذشت کارمبگشا سر خنب و ده به دستم
هشیاری ما دگر محالستچون مست ز باده الستم
مِیْ خواره و رندم و نظر بازمن با تو نمودم آنچه هستم
خاک ره پیر مِیْ فروشمکز باده عشق ساخت مستم
شد منزل ما مقام اعلاتا بر در او چو خاک پستم
گشتیم درست‌تر به معیارهرچند که داد او شکستم
ترسا صفت آمدم مجردزنار به عشق او چو بستم
کی یار درین وثاق گنجدتا من ز خودی خود پرستم
برخاستم از خودی و بیخوددر بزم وصال او نشستم
از هستی خود تو هم برون آیزین پرده نگر چگونه رستم
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
مائیم به طور دل چو موسیبیهوش فتاده از تجلی
جان کرده گرو به عشق جانانمجنون به هوای روی لیلی
در کوی قلندری و رندیآزاده ز فکر دین و دنیا
حیران جمال و قامت یارفارغ ز بهشت و حور و طوبی
در عشق و جنون و پاکبازیدرداده صلا به کوی دعوی
کردم گرو شراب و شاهدزهد و ورع و صلاح و تقوی
بنمود به من جمال اینجاآن وعده که کرده شد به عقبی
عارست مرا به دولت فقراز تخت کی و ز تاج کسری
پیدا و نهان جمال رویشدر پرده صورت است و معنی
از صورت هرچه روی بنمودمی‌بین رخش ارنه تو اعمی
خواهی که حجابها نماندشو بیخبر از خودی چو موسی
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
ما مست شراب وصل یاریمپروای خود و جهان نداریم
در آئینه جمال خوبانما دیده به وی یار داریم
ما صورت غیر یار هرگزدر خانه دل نمی‌گذاریم
عالم که نمود هستی اوستدر عین بقا فنا شماریم
تا شاهد وصل رو نمایددر کوی فنا در انتظاریم
از دست فنا چو جامه چاکیماز جیب بقا سری برآریم
زآن دم که شدیم مست عشقشآسوده ز محنت خماریم
عالم همه پرده‌دار ما شدما بر رخ دوست پرده‌داریم
گر پرده ز روی کار افتدما پرده و پرده‌دار و یاریم
زین پرده برآ که یار پیداستتا کی پس پرده خوار و زاریم
بَردار نقاب خود ز رویشتا کشف شود که در چه کاریم
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
برخیز دلا که وقت کارستجانرا هوس وصال یارست
جانرا به غم جهان میالابر کار جهان چه اعتبارست
می‌باش همیشه طالب یاربا غیر ندانمت چه کارست
جانی که گدای کوی او شداز سلطنتش مدام عارست
آنجا که غنای فقر بنمودفخرش همه عجز و افتقارست
آنکس که خلاصه جهان بودبنگر که به فقرش افتخارست
از هر دو جهان فراغتی هستآنرا که به بزم وصل بارست
تو گشته به چاه تن گرفتارچشم دو جهان در انتظارست
زین اسفل سافلین برون آجایت چو حریم آن نگارست
از خویش نقاب خود براندازگر یار همیشه پرده‌دارست
این پرده چو رفت از میانهچون جان به تو یار در کنارست
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
از پرده چو یار روی بنموددیدم که عیان به نقش ما بود
مهر رخ او چو جلوه گر شدذرات دو کون گشت موجود
حسنی که ز خود نهان همی کردبنگر به جهان چو فاش بنمود
در پرده نهان شد و دگر باردر جستن خویش راه پیمود
عاشق به جمال خویشتن شدصد بوسه ز روی خویش بربود
در هر دو جهان کس این معماجز عارف حق شناس نگشود
از عالم غیب شد روانهآمد به شهود و گشت مشهود
هر لحظه نمود رخ به طوریگه عابد و گاه بود معبود
شد پردهٔ روی جانفزایشمایی که بود نمود بی بود
هرکس که فکند پرده بر دردر خلوت وصل او بیاسود
اول ز خودی خود گذر کنوآنگاه نگر به روی مقصود
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
چون عشق تو در دلم درآمدجان در طلب تو بر سر آمد
در کوی تو جان به بوی وصلتپیوسته چو حلقه بر در آمد
دل در هوس جمال جاناناز جان و جهان به کل برآمد
از هرکه دوای درد جُستمگفت این ز علاج برتر آمد
در روی زمین چو کس ندیدمکو در صدد دوا درآمد
شهباز دلم نمود پرواززین شوق و به آسمان برآمد
چندانکه ز بهر چارهٔ کارگرد فلک و ملک برآمد
کس چارهٔ کار ما ندانستاز غیب ندای درخَور آمد
کای طالب یار چارهٔ کارکان چاره به وصل رهبر آمد
بشنو که نه کار هر کسی هستآن کار یکی قلندر آمد
آن چارهٔ کار جز فنا نیستشد محو که یار در بر آمد
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
چون یار ز خانه سوی صحراآمد به در از پی تماشا
کس را چو نبود تاب دیدارافکند به رخ نقابها را
آمد به نظاره‌گاه عالمدر منزل عشق کرد مأوا
در گلشن عشق خانه‌ای ساختپیوسته به عیش بود آنجا
در زیر نقاب، عشق بازیمی‌کرد همیشه یار با ما
نقد دل و دین و رخت جانمترک غم عشق کرد یغما
کلی چو اسیر عشق گشتماز صبر و خرد شدم مبرا
گفتم به هوای مهر رویتشد جان و دلم چو ذره شیدا
بَردار ز رخ نقاب عزتبی پرده به ما جمال بنما
گفتند اگر تو مرد عشقیبشنو سخن درست یارا
هستیِ تو پردهٔ رخ ماستاز پردهٔ خود به کل برون آ
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
عمری به هوای زلف و رویشسودازده بودمی چو مویش
افسانه کاینات گشتمدر آرزوی رخ نکویش
با هرکه شدم دمی مصاحبمی‌گفت سخن ز رنگ و بویش
عشقم همه دم زیاده میشددیوانه بُدَم در آرزویش
پیوسته چو چرخ در تکاپوبودم به جهان به جست و جویش
با دشمن و دوست فاش و پنهانهمواره بُدَم به گفت و گویش
عمرم همه در فراق بگذشتکی بو که شویم روبرویش
هرجا که نشان محرمی بودرفتم به در سرای و کویش
جستم ره وصل یارو هر کسگفتند ره دگر به سویش
رندی به ترانه گفت آخرگر زانکه شدی تو وصل جویش
بگذر ز توئی که شد درین راهبود تو حجاب تو به تویش
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
خورشید به ذره چون نهانستچون ذره به نور خود عیانست
هر ذره که او به مهر پیوستبرتر ز خیال عقل و جانست
حیف است که مهر روی جانانمستور به پرده جهانست
از بهر چه نور عالم آرادر ظلمت این و آن نهانست
خورشید رخش به جلوه آمدذرات جهان نمود آنست
در کنه جمال باکمالشپیوسته یقین ما گمانست
هر ذره که در فضای هستی استاز مهر رخش درو نشانست
شد ما و تو پردهٔ رخ دوستعشق است که پرده‌ها درانست
گشته‌ست نقاب حسن رویشهرچه آن به جهان کن فکانست
مشکل که رسد به منزل عشقزاهد که ز بار خود گرانست
گو گر تو ز خود کنار گیریاو با تو همیشه در میانست
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
روی تو که هست آفتابیبر جان و دلم فکند تابی
تابنده چو گشت بر دلم نورافتاد به جانم اضطرابی
گفتم که به شب چو خور برآیداین نیست مگر که ماهتابی
کردم چو نظر جمال او بودافکند به رخ دگر نقابی
فریاد ز جان ما برآمدافتاد دلم به پیچ و تابی
از آتش درد و سوز جانمدل ها همه گشته چون کبابی
گفتم که دگر حجاب بَردارگفتا چه تو در پی حجابی
هرچند درآمدم ز هر درننمود رخ او به هیچ بابی
دلبر ز پس حجاب ناگاهبنمود به من عجب خطابی
گفتا که به بحر هستی ماهستیِ تو هست چون حبابی
این بود تو بود پردهٔ مااین پرده که تو ازو بتابی
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی
بنمود جمال دوست پیدابر صورت و نقش جمله اشیا
هر لحظه به جلوهٔ دگرگونبنمود جمال یار هر جا
در کسوت ما و من چو آمدمائی و منی نمود با ما
پیدا به لباس وامق آمدشد عاشق خود ز روی عذرا
مجنون شد و در هوای لیلیدیوانه و مست گشت و شیدا
در صورت جانفزای خوبانمیکرد جمال خود تماشا
از کثرت وصف ذات واحدبنمود کثیر در نظرها
چون یار نمود نقش اغیارشد ما و تو در میان هویدا
می‌بود عیان به اسم دیگردر صورت هرچه گشت پیدا
هریک به خودی شدند محجوببرخاست ز عشق شور و غوغا
گفتم که حجاب ما اسیری استبَردار ز خود تو قید خود را
از هستی خود چو نیست گشتیاز جمله حجابها گذشتی