گنج

شمارهٔ ۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۸۰ بیت
جنبش بحر عشق پیداشدموج زد نقش ما هویدا شد
گشت دریا عیان بصورت مامائی ما نمود دریا شد
هر دو عالم بنقش ما بنموداصل جمله حقیقت ما شد
قلزم عشق زد نفس در دمجمله کاینات پیدا شد
تا نماید کمال خود پیداعشق از خانه سوی صحرا شد
عشق برخود لباس هر دو جهانچون بیاراست آشکارا شد
حسن خود در لباس زیبا دیدعاشق خویش گشت و شیدا شد
نام خود کرد عاشق و معشوقگاه مجنون و گاه لیلا شد
غیر او نیست در جهان موجودبیند آنکو بعشق بینا شد
که جهان موجهای این دریاستموج دریا و یکیست غیر کجاست
غیرت عشق اینچنین فرمودکه نباشد بغیر او موجود
تا نه بیند جمال او غیریخویشتن را بنقش جمله نمود
هر زمان کسوت دگر پوشیدلحظه لحظه بحسن دیگر بود
همه او بود طالب و مطلوبغیر او نیست شاهد و مشهود
این همه نقش های گوناگوندر حقیقت بجز نمود نبود
مهر رویش ز پرده ذراتچونکه بنمود جان ما آسود
جمله عالم نمود در نظرمنقش موجی بروی بحر وجود
هر دو عالم ظهور یک عشق استگر نظر میکنی بعین شهود
دل چو دریافت ذوق حالت عشقپرده از روی راز خویش گشود
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
من یقین و گمان نمی دانمعلم و معنی بیان نمی دانم
من مقامات و حال و کشف و شهودبی نشان و نشان نمی دانم
من تجلی و نور و ذوق و سماعصحو و محو و عیان نمی دانم
عقل و نفس و ملائک و ارکانلامکان و مکان نمی دانم
هر دو عالم بدیده در نارماین جهان آن جهان نمی دانم
غیر یک نقطه اندرین ادوارهیچ دور و زمان نمی دانم
غیر آن یک حقیقت مطلقآشکار و نهان نمی دانم
غیر یک نور منبسط بجهانمن زمین آسمان نمی دانم
وصف آن واحد کثیرنماهمچو این یک بیان نمی دانم
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
شاهد عشق حسن خود پیداکرد اول بصورت اسما
پس برون کرد سر ز جیب جهانگشت پیدا بکسوت اشیا
هر زمانی جمال او ظاهرمی نماید بنقش ما و شما
عشق هر دم ظهور دیگر داشتزان کند نقش مختلف پیدا
هر دم از کوی سربرون آردروی دیگر نماید او هر جا
هر زمان جلوه دگر داردحسن رویش بدیده بینا
عشق با حسن خویش می بازدمتهم کرده وامق و عذرا
مهر حسنش ز روی هر ذرهمی توان دید هم بدیده ما
میخروشد محیط عشق دگرمیرساند بگوش جمله صدا
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
ما خراباتیان می نوشیمخرقه زهد را کجا پوشیم
از پی شاهد و شراب مدامدر ره جست و جو بجان کوشیم
هر دو عالم روان بیک جرعهگر ز ما می خرند بفروشیم
ز آتش شوق شاهد و بادههمچو خنب شراب در جوشیم
در خرابات عشق مست و خراببی خبر از خودیم و مدهوشیم
ساقیا از شراب لعل لبتمست و لایعقلیم و بیهوشیم
وقت آن شد که سوی بحر رویمهفت دریا بیک نفس نوشیم
غوطه در بحر بی کرانه زنیمعین دریا شویم و بخروشیم
پس ببانگ بلند می گوئیماز کس این راز را نمی پوشیم
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
عالمی پر ز شور می بینمدلبری بس غیور می بینم
از سر کوی عشق عالم سوزعقل را دور دور می بینم
ز آفتاب جمال او عالمدایما غرق نور می بینم
از دم جانفزای لعل لبشهر نفس نفخ صور می بینم
در تماشای جلوه رویشجان و دل در حضور می بینم
شاهد حسن او بصد جلوهدم بدم در ظهور می بینم
در تجلی حسن او هر دمعالمی بی شعور می بینم
هرکه دارد گمان که غیری هستدر یقینش قصور می بینم
هر کسی کو نشان عشق بخواندگفت بین السطور می بینم
که جهان موج های این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
مرحبا ترک مست یغمائیدل ز ما می بری برعنائی
در جهان نیست کس بتو مانندبی نظیری بحسن و زیبائی
تا جمال تو بینم از همه رودر جهان گشته ام تماشائی
مظهر حسن با کمال تو بودهرچه دیدم نهان و پیدائی
چون بهر جا جمال تو بنمودعاشقانرا دلی است هر جائی
تا بتابید مهر رخسارتذره سان گشته ایم شیدائی
محو مطلق شود همه عالمگر نقاب از جمال بگشائی
شاهد عشق می نماید رواز پس پرده من و مائی
باز بینی بنور عشق عیانچون ترا شد بعشق بینائی
که جهان موج های این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
در خرابات ما گذر نکندهر که از خویشتن سفر نکند
آه کان دلبر خراباتیهیچ برحال ما نظر نکند
ناله عاشقان شیدائیدر دل سنگ او اثر نکند
چنگ در زلف او تواند زدهرکه ازکافری حذر نکند
یار با تو جمال ننمایدتا ترا از تو بی خبر نکند
هرکه محجوب کفر و دین باشددست با دوست در کمر نکند
این خرابات عشق دریاییستمائی ما در او گذر نکند
عالم حیرتست و می دانمعقل ازین جای سر بدر نکند
ما چه دانیم نقش عالم چیستعشق ما را خبر اگر نکند
که جهان موج های این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
ما حریفان بزم رندانیممست جام وصال جانانیم
جرعه جام ماست بحر محیطما چه دریا دل و چه رندانیم
ما برندی و عشق ورزیدندر همه کاینات دستانیم
نیست ما را خبر ز هشیاریچون ز جام الست مستانیم
ما ز اوراق دفتر عالمرقم حسن دوست میخوانیم
نیست حاجت مرا بظن و قیاسما ز اهل شهود و ایقانیم
ما بدیدار دوست پیوستهواله و دنگ و مست و حیرانیم
بدی عاشقان مگو زاهدهمه را ما چو نیک می دانیم
کشف شد بر دلم چو این حالتغیر ازین برزبان نمی رانیم
که جهان موج های این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
جان ما در هوای دلدارستدل گرفتار عشق آن یارست
از شراب دو چشم مخمورشجان گهی مست و گاه خمارست
دل ببازار عشق هر ساعتوصل او را بجان خریدارست
جان ما را ببزمگاه شهوددیده دایم بروی دلدارست
در خرابات عشق با شاهدعاشقانرا چه عیش و بازارست
می نماید جمال دوست عیاندیده بگشا که وقت دیدارست
حسن او بیند از دو کون عیاندل که از نقش غیر بیزارست
عشق را جلوه هاست بی غایتهر دو عالم ازو نمودارست
چون زبانم بعشق گویا شدبا تو گوید کزین خبردارست
که جهان موجهای این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
شاهد حسن او نمود عیانخویشتن در لباس کون و مکان
در پس پرده همه ذراتآفتاب جمال اوست نهان
دم بدم در لباس مستوریجلوه ها میکند رخ جانان
حسن او هر زمان بروی دگرآشکارا شود بدیده جان
جام گیتی نماست عارض دوستکه نماید ازو عکوس جهان
حسن رخسار او عیان دیدمدر مزایای جمله اعیان
هر چه بینی نشان آن یارستغیر او را کجاست نام و نشان
یار هر دم جمال خود پیدامی نماید بصورت اکوان
گشت روشن چو آفتاب منیربراسیری ز عین علم و عیان
که جهان موج های این دریاستموج و دریا یکیست غیر کجاست
الا ای دلبر شوخ جفاکارمرا با من بلطف خویش مگذار
که ما و من حجاب راه ما شدحجاب ما بفضل از پیش بردار
چو برخیزد خیال ما ز پیشممگر بینم دمی بی پرده دیدار
جهانرا مظهر حسن تو بینمبهر جا رو نموده بهر اظهار
که تا نبود نشان و نام عالمز روی خود برافکن پرده ای یار
دمی معشوق خود شو عاشق خودترا دایم چو با خود بود بازار
چنان مست مدام چشم یارمکه تا بودم نبودم هیچ هشیار
شراب وحدتش ما را چنان ساختکه کثرت را نه بینم غیر پندار
بگو با خاص و عام این نکته روشناسیری چون شدی واقف ز اسرار
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
منم در عاشقی رسوای عالمز عشق تو شده شیدای عالم
برویت تا سواد زلف دیدمفتاد اندر سرم سودای عالم
جهان از شوق رویت بیقرارستکه در خوبی توئی زیبای عالم
خرد تا مست شد از باده عشقبمجنونیست سر غوغای عالم
ببحر وحدتش غرقم ندارمنه پروای خود و پروای عالم
چو گشتم شادمان از وصل دلبرفراغت دارم از غم های عالم
جهان روشن ز مهر روی یارستکه شد نور رخش دارای عالم
جهان خالی ز اغیارست دایمکه از یارست پر مأوای عالم
مترس از کس اسیری فاش میگوترا چون هست استغنای عالم
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان است
چو پیدا شد جمال روی انوربرآمد از جهان الله اکبر
نسیم زلف عنبر بوی او ساختدماغ جمله عالم معطر
قد چون سرو او از عزو از نازلباس جان و تن راکرد دربر
جهان از حسن او برداشت حظیرسید آخر بآدم حظ اوفر
بهر دم جلوه دیگر نمایدنشد هرگز یکی جلوه مکرر
زهی حسن جهان آرا که خود رادمادم می نماید نوع دیگر
یکی معنی است گر صد گر هزارستبصورتهای گوناگون مصور
چو روی نوربخشش گشت ظاهرز نورش جمله عالم شد منور
چو زیر پرده عالم اسیریبدیدی روی او زین پرده بگذر
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
جهان مرآت حسن دلبرماسترخش ز آئینه هر ذره پیداست
بود قایم بهستی نیست دایمکه قیوم جهان بودن خداراست
رخش آئینه گیتی نما شدکه اندر وی همه عالم هویداست
مرا از خط و خالش گشت روشنکه روی خوب او عالم بیاراست
نگنجد ما و من در بزم وصلشکه بزم وصل جانان بی من و ماست
بزیر پرده زلف سیاهشرخ پر نور او یا رب چه زیباست
اگر خواهی که گردد برتو روشنبدست آور دلی کو سرشناساست
منور کن بنور معرفت دلکه پیش عارف این آمد ره راست
درو بنگر که بینی چون اسیریکه هر ذره بدین معنی چه گویاست
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
همه عالم بچشم من سیاهستکه زلفش پرده روی چو ماهست
کسی کایات حسنش را نخواندز اوراق جهان، او دل سیاهست
هرآنکو منکر دیدار یارستهمه طاعات او عین گناهست
کسی را نقد عرفان گشت حاصلکه او فارغ ز فکر مال و جاهست
بمعشوق ار چه ره بسیار باشدطریق عاشقی الحق چه راهست
بوصل او کجا ره می توان بردبما تا ذره مائی ما هست
به پیش آنکه دارد روشناسیجهان آئینه دار روی شاهست
اسیری آفتاب نوربخش استکه ذرات دو عالم را پناهست
مرا از هاتف غیبی دمادمرسد این نکته چندین سال و ماهست
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
ز شور جلوه های بی نهایتپر از آشوب و غوغا شد ولایت
همه عالم پر از روح و صفا شدز انوار جمال جانفزایت
توئی معشوق و عالم جمله عاشقچنین بودست قسمت از بدایت
طلب کردم همه عمر و ندیدمبعالم هیچ مطلوبی ورایت
چو حسنت را نهایت نیست پیدانباشد شوق ما را نیز غایت
اگر یک لحظه دیدارم نمائیهزاران جان و دل سازم فدایت
ندانم از چه روی خویش پوشیچو عالم هست مشتاق لقایت
بیا بنمابعالم روی خوبتجهان روشن کن از نور هدایت
همه ذرات گوید چون اسیریچو پیدا شد رخ گیتی نمایت
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست
دلا گر طالبی یکدم میارامکه تا شاید بدست آری دلارام
تن اندر محنت و اندوه دردهمگر که توسن نفست شود رام
کنون عمریست کاندر راه عشقشبناکامی مرا بگذشت ایام
درین اندیشه بودم گاه و بیگاهکه از غیبم ندا آمد که ای خام
برو در خود تفکر کن زمانیترا از تو شود حاصل همه کام
اگرچه حسن رویش را بعالمظهوری بود و خواهد بود مادام
ولی ظاهر بانسان شد حقیقتکه جز انسان نیابی مظهر تام
اسیری چون جمال نوربخششکه ماه و مهر نور از وی کند وام
عیان از پرده هر ذره دیدیباطراف جهان بفرست پیغام
که عالم چون تن و جان جهان اوستنهان در پرده کون و مکان اوست