شمارهٔ ۲۶
ای عاشقان ای عاشقان مائیم عشق دلبرانچون عشق سودی بی زیان کاری نباشد در جهان
یاری نهانی شد عیان در صورت جان و جهاناز غیر او نام و نشان کو در همه کون و مکان
عشق آمد و در دل نشست راه برون شد راببستگفتم بگوی ای خودپرست چون یابی از دستم امان
گفتم که ای سلطان من غایب مشو از جان مناینست خود درمان من میباش دایم میهمان
جام شراب آتشین داد و بگفتا نوش اینمستی مکن ای بی یقین هشیار باش و کاردان
چون نوش کردم آتشی افتاد در جانم خوشیدر پیش آن عاشق کشی دیدم فنای جاودان
چون زان فنا دیدم بقا دیگر ندیدم جز خداما از کجا غیر از کجا مایی در اویی شد نهان
ایمان عیان از روی او کفر آشکار از موی اوجمله بجست و جوی او در کعبه و دیر مغان
می بین اسیری روبرو حسنش ز هر روی نکوزیرا که نبود غیر او اندر نهان و در عیان