گنج

شمارهٔ ۱

ای که داری حسن جان افزای دوستدررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوست
گر همی خواهی عیان بینی جمال روی یاردل ز فکر غیر خالی کن که پیدا اندروست
پرشد از نور تجلی جمالش کایناتجمله ذرات جهان روشن ازآن روی نکوست
آفتاب از پرده هر ذره بنماید جمالگر نقاب زلف بردارد صبا از روی دوست
تا برخسارش پریشان گشت زلف عنبرینهمچو جان ما مشام جمله عالم مشکبوست
در فراق او صبوری چون ندارم یکنفساز پی وصلش همیشه جان ما در جستجوست
چون اسیری از شراب عشق مستم از ازلمستی مارا چه نسبت با صراحی و سبوست