شمارهٔ ۵۳
ایهاالحیران فی وجه الحبیبرب زدنی حیرة گویا نصیب
جز لقای روی جان افروز دوستدرد ما را نیست درمان ای طبیب
دایما در قصد خون جان ماستغمزه جادوی چشم دلفریب
ناصح عاقل مده پندم ز عشقعاشقان را پند چون گوید لبیب
جان بجانان واصل مطلق بدیگر نبودی در میان مانع رقیب
چون درون پرده جانم راه یافتبر دلم شد کشف اسرار غریب
گر بدوزخ گر بجنت می برینیست بی روی تو جانم را شکیب
گفته واعظ بمنبر در اثربود همچو تیغ چوبین خطیب
شد اسیری بیخبر از عقل و دینچون که تابان شد مه روی حبیب