گنج

شمارهٔ ۴۵۱

ای دل به درد عاشقی مردانه شو، مردانه شودر عشق و در شوریدگی افسانه شو، افسانه شو
چون شهره و نام نکو آمد حجاب راه اودر کوی بدنامی درآ، رندانه شو، رندانه شو
در گرد خشکی تا به کی گردی تو از وهم و خیالدر قعر بحر عشق رو، دردانه شو، دردانه شو
خالی کن این جام و سبو از دردی هستی توآنگه شراب عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
گر وصل او را طالبی رندانه در میخانه آاز باده جام فنا مستانه شو، مستانه شو
نقش دویی از لوح دل رو عارفانه محو کندر ملک یکتایی بیا، فرزانه شو، فرزانه شو
با دلبر یکتای ما خواهی که گردی آشنااز نقش غیر او به کل بیگانه شو، بیگانه شو
این چار طاق زهد را برکن تمام از بیخ و بنوانگه بیا با عاشقان، همخانه شو، همخانه شو
از منزل فقر و فنا بازآ به اقلیم بقابر تخت ملک سرمدی شاهانه شو، شاهانه شو
در عشق جانان برفشان جان و دل و روح و رواناندر بقای جاودان جانانه شو، جانانه شو
خواهی اسیری در امان باشی ز طعن این و آنبگذر ز عقل حیله‌جو دیوانه شو، دیوانه شو