گنج

شمارهٔ ۳۸۹

ز شوق روی جانان آنچنانمکه سر از پاو پا از سر ندانم
چنان مستغرقم در بحر وحدتکه از کثرت بکلی برکرانم
چو از خود فانی و باقی باویمازآن هم جسم و هم جان جهانم
موالید و عناصر غیر ما نیستحقیقت هم زمین و آسمانم
نمود ما بود بود دو عالمگهی پیدا و دیگر دم نهانم
گهی در صورت قهرم گهی لطفگهی کافر گهی مؤمن ازآنم
گهی آزاده از هر قید و گاهیاسیری گه چنین و گه چنانم