گنج

شمارهٔ ۳۶۰

ای عاشقان ای عاشقان من عاشق دیوانه‌امدر عشق و در شوریدگی در کاینات افسانه‌ام
از ساغر و پیمان مگو امروز با ما کز ازلمست شراب عشق او بی‌ساغر و پیمانه‌ام
مست شراب وصل او دیدیم ذرات جهاناز جام وصل او نه من تنها کنون مستانه‌ام
جان و دل غم‌پرورم تا آشنای عشق شداز عقل وز علم و عمل یکبارگی بیگانه‌ام
تا خانه دل کرده‌ام خالی ز یاد غیر اودر خلوت و در انجمن دایم به او هم‌خانه‌ام
ای محتسب در حق ما تا کی گمان بد بریمن مست چشم اوستم نه از می میخانه‌ام
تا حسن رویش دیده‌ام تابان شده چون مهر و مهدر تاب نور او چنین شیدایی و دیوانه‌ام
گر گنج اسرار یقین خواهی که یابی بی‌گمانگو صدق پیش آر و بجو اندر دل ویرانه‌ام
تا جان به عشق مغبچه زنار ترسایی ببستهمچون اسیری دایما در کفر و دین مردانه‌ام