شمارهٔ ۳۴۵
ما ز تاب حسن او شیدا و حیران گشتهایمهمچو زلف بیقرار او پریشان گشتهایم
زآتش سودای جانان تا دل و جانم بسوختهم به یُمن درد عشقش عین درمان گشتهایم
از جمال روی ساقی مست و لایعقل شدیموز شراب لعل اومدهوش و حیران گشتهایم
جز لقای دوست جانم را نباشد وایهایبی دل و دین ما ز بهر وایهای جان گشتهایم
گر حجاب جان سالک کفر زلف یار بودما به کفر زلف او واقف ز ایمان گشتهایم
گه به دیر و گه به کعبه گه به مسجد گه کنشتدر همه اطوار ما جویای جانان گشتهایم
پرتو خورشید رویش ظلمت ما محو کردتازتاب نور او چون ماه تابان گشتهایم
جای ما در سایه پیر خرابات آمدهستشاهد و می را چو ما پیوسته جویان گشتهایم
ای اسیری تا جمال روی جانان دیدهایمفارغ از قید بهشت و حور و غلمان گشتهایم