شمارهٔ ۱۶۰
درد بی درمان بعالم دردماستکانچنان سرو روان از ما جداست
محنت ایام و غم های جهانز اشتیاق او نصیب جان ماست
کی علاج درد ما داند طبیبدرد و سوز عشق دردم را دواست
در هوایش رفت عمر و همچنانجان و دل در آرزوی آن لقاست
من فدای آنکه از هستی خویشنیست گشت و در بقای بی فناست
حیرت اندر حیرت آمد حال ماهر دمش با ما چو نوعی عشوه هاست
واقف حال اسیری آن کسی استکو بدرد عشق دایم مبتلاست